بالا ببر از آسمانت بال و پرها را
بیرون بریز اندیشهی تلخ سفرها را
دلهای تنگ از امتداد جاده میترسند
فریاد زن آن قاصدکها، خوشخبرها را
اسپند را در روی آتش میکنم جاری
تا دورِ دورِ دور گرداند نظرها را
چون ریگزاران جهان پیدا و پنهانم
حس میکنم اندوه و رنج رهگذرها را
باید بخوانم از روایتهای شیرینیش
هرچند باخود عشق دارد دردسرها را