اگر ستاره نشد تا در آسمان تو باشم
بدان، نخواست خدا تا که همزبان تو باشم
ببین چگونه رقمخورده است دفتر تقویم
که جای نیست به من تا که در جهان تو باشم
پرنده بودی و رفتی، دلم گرفته از اینکه
نشد بمانی و من نیز آشیانِ تو باشم
زمان چه زود گذشت و جوانیام به سرآمد
به دلخوشی غریبی؛ که همزمان تو باشم
ولی تو هیچ نپرسیدهیی به زندگی از خود
که روح عاشق من بودهیی؟ که جان تو باشم!
و ردّ پای تو مانده به بینشانیِ باد است
من آن کتاب که دارندهی نشان تو باشم