غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
هرچه با چشم خودت مینگری، میگذرد
بار غم را ببری یا نبری، میگذرد
دید تنهاستم، اندوه به پهلویم ماند
گریه آمد سر خود را سر زانویم ماند
با این حساب تعزیه ما دمادم است
این ماه هم ادامه ماه محرم است
دلم چقدر پر و خالی است دنیایم
شبیه شاخچهی بیپرنده تنهایم
نیمی از دختران تهرانی صبح هر صبح دردسر دارند
عصرها در تهوع حاکم درد در سینه و کمر دارند
کجا در کنار شما ناکسان، به لبخند یک لقمه نان خورده ام؟
به جای سه وعده غذا سال هاست، ازین سفره زخم زبان خورده ام
از چشم تو سرشار شدم ای غم پر شور
تا سرزده آمد به دلم خاطرهای دور
بیا برای تو بخشیده ام جهانی را
به پیش پای تو ای عشق کهکشانی را
زیر نامش بنویسید که او تنها بود
از بد حادثه، از جور زمان اینجا بود
از من به سادگی، تو پریماهِ من نرنج
از اشتباه گاه به ناگاه من نرنج
تو را به نام من و رسم و راه من چه غرض تو را به پوشش شام و پگاه من چه غرض
ساعت شمار از دَوَران ایستاده بود
تقویم روی فصل خزان ایستاده بود