غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
یکی آمد دلم را ناگهان برد
تمام هستی ام را هم زمان برد
غم تو آتش و من مثل ديگ در جوشم
گمان مكن كه بزودی شوی فراموشم
آیا تأسف خورده ای بر روزگار خود؟
وقتی نبودی لحظه ای حتی! کنار خود
کمتر از چشمان من در آن خیابان کس نبود
برگ بود و مرگ بود و روح لرزان کس نبود
لب میدان شهر منتظر است، پدرم با نگاه سرگردان
وسط چله ی زمستان و ضلّ خورشید داغ تابستان
این همه قصۀ تقدیر شنیدن تا کی؟
آن هیولای پس پرده ندیدن تا کی؟
زدی به کوه که خلوت کنی برای خودت
زدی به کوه به دنبال ردپای خودت
عشق نجاتم نداد، عقل رضایم نکرد
گمگمِ دنیا شدم، غصه رهایم نکرد
یکسو شرنگ پول و یکسو شرنگ گیلاس
یاران به حیرت اندر، در آب و رنگ گیلاس
از بختِ بد شد ناگهان آماجِ شر شهرم
بیچاره و افسرده و خونِ جگر شهرم
می شکافد سیاهی شب را، آخرین لای لای یک مادر
عشق پیچیده در کلام ترش، آتشی خفته زیر خاکستر
گاهی تصور کن که خانه گرم و روشن بود
آن شب همه بودند و خانه بی منِ من بود