غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
فرا گرفته وجود مرا عدم باشد
دمی که با تو نباشم مرا چه دم باشد
دنیا مرا یکیشده با تو نمیگذاشت
این درد کهنه بر سر من مو نمیگذاشت
ﻣﻦ ﺳﺎﺯ و ﺳﻮﺯ و ﺭاﺯ ﻭ ﻧﻴﺎﺯِ ﺯﻣﺎﻧﻪاﻡ
ﺯﺧﻢِ زﺑﺎﻥِ ﺯﻣﺰﻣﻪی ﺗﺎﺯﻳﺎﻧﻪاﻡ
زبان دلبری را پارسی گویم، چه میگویی!؟
من این دُر دری را پارسی گویم، چه میگویی!؟
یارب سزای بیوطنی را روا مدار
هجرت درست؛ بیچمنی را روا مدار
دیوار روی باور بیگانه ساختند
سقفی به روی خانهی ویرانه ساختند
بدون تو بیابان در بیابان طاقت آوردم
بدون چتر، حتا زیر باران طاقت آوردم
درين زمانهی بیهمنفس به کوه رسيديم
که تا، ز غربت پامير يک صدا بگشايم
نرگسم اما ز استغنا کله گم کردهام
شاعر شهرم؛ ولی شعر نگه گم کردهام
دل غریب من از گردش زمانه گرفت
به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت
آفریدم آدم برفی همین که برف زد
برف آمد با کلاغی طرد و تنها حرف زد
من تک درخت شرقی مغرب نشینم
جا مانده آنجا ریشه ام در سرزمینم