غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
تا نقرۀ دو دست ترا خینه می رسد
جان بر لبم ز کشمکش سینه می رسد
دل من، چند متری، پیشتر از ابتدا برگشت
در آنسوها رها ماند و رها گشت و رها برگشت
ای کاش آغوش و شراب و آب و نان باشد!
دنیا برایت بهتر از افغانستان باشد
دختر وطن نداشت ولی آرزو که داشت
گلبرگهای تازه و خوش رنگ و رو که داشت
بر لب دریا، لب دریادلان خشکیده است
از عطش دل ها کباب است و زبان خشکیده است
میدود در پهنۀ هامون هیولایی
آهنین چنگ، آهنین تن، را برین پایی
هرچند وضع جملهجهان زار و درهم است
کابل سیاهبختترین شهر عالم است
تو میروی و غمات عاشقانه میماند
کنارم این دل پر از بهانه میماند
چشمی اگر به سيب و به حوا نداشتم
آدم نبودم و غم دنيا نداشتم
چه نیاورده است بر سر من
پرچم سرنگون کشور من
نمى پرسى چرا امشب، دلم شوق دگر دارد
به باغستان آغوشت، هواى يك سفر دارد
امروز شنبه، اول ماه جنون است و
سال هزار و چند صد پیمانه خون است و