امشب، شب شکرگزاری است. مهمانی بزرگی در خانه برگزار کردهاند. مادرم دوست دارد همه چیز عالی، بهموقع و منظم باشد. حویلی را با مشعل روشن کردهاند. گلهای رنگارنگ باغچه موج میزند و باد، عطر جانبخش آنها را با خود در حویلی میچرخاند. در هر گوشه میز و چوکی چیدهاند. روی میزها را با گل و شمع و شیرینی تزیین کردهاند. مادر برای مهمانیهایش خیلی زحمت میکشد و آنها را فراموشنشدنی میسازد. در این مهمانی، تمام افغانهای شهر لاسآنجلس را دعوت کرده است. خدمتکاران با یونیفورم مخصوص، خانمها با دامنهای سیاه و بلوزهای سفید و مردها با شلوارهای سیاه و پیراهنهای سفید در حال راهنمایی و پذیرایی مهماناناند.
مادرم لباس شیک و بلندی بر تن کرده و موهایش را به شیوهی ستارههای قدیمی سینما آراسته است. او عقیده دارد که این مدل مو و این لباس، او را پروقار نشان میدهد. پدر هم با دریشی فرانسوی و مدِ سالش در کنار مادر با چند مهمان گرم صحبت و خنده است. از وسواس و دلواپسی مادرم خندهام میگیرد. دلم میخواهد قاهقاه بخندم؛ اما خندهام را فرومیخورم، چون مادرم توصیه کرده از خندههای بیمورد، بهخصوص با صدای بلند، پرهیز کنم. ناگهان در آینهی قدنمای روی دیوار اتاق، خودم را میبینم؛ موهایم پریشان و ژولیده است؛ اما خوشم میآید، چون در مجلههای مد و فشن این موهای پریشان و ژولیده را دیدهام و میدانم که آرایشگرها وقت زیادی را روی آنها میگذارند.
به سوی الماری لباسهایم میروم و پیراهن سرخ کوتاهی که یخن بازی دارد برمیدارم و جلو آینه زیر زنخ میگیرم تا مطمئن شوم که به من میزیبد. لبخندی از رضایت بر لبانم نقش میبندد و فوری آن را میپوشم. میدانم که این پیراهن به میل مادر نیست. او لباس یخنباز و کوتاه را در اینجور مهمانیها خوش ندارد. پوتهای پاشنهبلند و براقی را به پایم میکنم و بر سر و رویم عطر میپاشم. درست موقعی که میخواهم از اتاق بیرون بروم، بوی ادکلن پدر دماغم را پر میکند. به دنبال پدر به دور و بر اتاق نگاه میکنم، از او خبری نیست؛ اما ادکلن او روی میز گذاشته است. ناگهان متوجه میشوم که بهجای عطر دلخواه مادر که بوی ملایمی دارد، ادکلن مردانه و تند پدر را بر سر و رویم پاشیدهام. میدوم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم، زیر نور مشعلها مهمانان زرقوبرق میزنند. نگاهم به سوی آسمان کشیده میشود، ماه چون گوشوارهی مرمرینی از گوش مخملین آسمان آویخته است. دلم میخواهد همانجا بنشینم و به آسمان نگاه کنم و تکتک ستارهها را بشمارم. برخلاف مادر، از اینگونه تشریفات خوشم نمیآید. اما نگرانیهای مادر را از پشت پنجره که با ایما و اشاره با من حرف میزند، میبینم و حس میکنم از دیرکردنم ناراحت است.
میخواهم بیرون بروم که صدای مادر از دوردستها به گوش میرسد: «به آشپزخانه سری بزن و ببین کاری ناتمام نمانده باشد.» به سمت آشپزخانه میدوم؛ اما همین که از دروازهی اتاق پا بیرون میگذارم، چشمم به کفشهای دورنگم میافتد؛ یکی سفید و دیگری سیاه. برمیگردم و به جستوجوی کفشهایم میشوم. همهی آنها دورنگاند و هیچ کفش یکرنگی ندارم. دهان مادرم را میبینم که باز و بسته میشود، صدایش گویی از همهمه و شلوغی بیرون نمیآید؛ اما من احساس میکنم که میگوید: «لباس تو آبروی خانواده را بر باد میدهد. کفشهایت را ببین! این همه مهمان آمده، همه میبینند. همه میبینند… همه میبینند، همه…» بهدور خودم میچرخم و کفشهای رنگارنگی را در کنج اتاق میبینم که روی هم تلمبار شدهاند. روی زمین زانو میزنم و در میان آنها بهدنبال لنگهی گمشده میگردم؛ جستوجو بیهوده است، چون همه پوتها مردانهاند. خستهونگرانم، نگرانِ نگرانیِ مادرم. با عجله برمیخیزم، ناگهان دامن پیراهنم به الماری گیر میکند و تا قسمت بالای ران پاره میشود. دیر شده؛ باید به آشپزخانه بروم و ببینم همه چیز آماده است. به سوی آشپزخانه میدوم. پاشنهی کفشهایم بر روی سنگفرش دهلیز تقتق صدا میکند. میخواهم روی نوک پا راه بروم؛ اما با این کفشها مقدور نیست. میکوشم از نظر مهمانان پنهان بمانم و کسی متوجه پوتهای دورنگ و لباس پارهام نشود. قلبم تندتند میتپد. فکر میکنم تمام چشمها به من دوخته شدهاند.
در آشپزخانه همه چیز درهم و برهم است. مواد سالاد در سبد داخل ظرفشویی گذاشته است. روی میز پر از ظرفهای ناشسته است و هیچ دیگی بر سر منقل نمیجوشد. با عصبانیت و فریاد خدمتکاران را صدا میکنم. هیچکسی پاسخ نمیدهد. انگار من هیچ فریادی سر نداده باشم، حتی کسی سری هم بالا نمیکند. میدوم که خودم سالاد درست کنم که ناگهان چشمم به فیلمرغ ناپختهی روی میز میافتد. جیغی از سرم کنده میشود؛ حس میکنم که کارها ردیف نیستند و همهچیز گدود است. فکر میکنم پیش از همه باید فیلمرغ را داخل داش بگذارم. داش را روشن میکنم و فیلمرغ را که داخل ظرفی است برمیدارم تا داخل داش بگذارم، ناگهان قلبم فرومیریزد. آه خدایا! چه میبینم؟ بهجای فیلمرغ، نوزاد کوچکی در ظرف گذاشته است. ظرف در دستم میماند، دلم به شور میافتد. ظرف را واپس بر روی میز میگذارم و به سوی پنجره میدوم؛ گروه تازهای از مهمانان داخل حویلی میشوند، روی حویلی پر از مهمان میشود. حس میکنم مهمانها امشب گرسنه خواهند ماند و آبرو و وقار مادر پاک خواهد رفت. واپس بهسوی ظرفی که کودک در آن گذاشته شده میروم و با خود میگویم که فیلمرغ و کودکی ندارد، مهم این است که آبروی مادر نرود. ظرف را برمیدارم و بهسوی داش میدوم، کودک را در داش میگذارم و تا میخواهم درِ داش را ببندم، کودک جیغ وحشتناکی میکشد و از دستم میگیرد.
«های مرجان! تو مگر دانشگاه نمیروی؟»
خوابآلود میپرسم:
– مهمانها رفتند؟
– کدام مهمانها؟ دیوانه شدی؟ مهمانی ما آخر هفته است، شب سپاسگزاری.
