داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «موج»

خیره مانده‌ام
به رادیوی پدربزرگ
کدام موج بود که
او را با خود برد…
خوشبین هروی

عثمان صدای رادیو را مثل همیشه کم کرده و رادیو را به گوش چپش چسبانده بود که بهتر بشنود. نمیخواست مزاحم دیگران بشود. گوشه ای از اتاق بزرگ را که برای دریافت امواج رادیویی مناسب بود پیدا کرده بود و با اشتیاقی همراه با نگرانی به اخبار گوش می داد. هر از گاهی هم ریشش را میخاراند و زیر لب چیزی میگفت یا کسی را دَو میزد. ماه‌ها بود که هر شب راس ساعت هشت و ربع اخبار بی بی سی را میشنید. از وقتی که با پای خود برای جهاد به افغانستان رفته بود و روی صندلی چرخدار برگشته بود، سرگرمی بجز گوش دادن به رادیو و سر به سر گذاشتن با دیگران نداشت. قطع شدن پاها در جنگ و خانه نشینی و گوش دادن به اوضاع خراب کشور و مردم، جسمش و روحش را فرتوت‌تر و ضعیف تر کرده و ناراحتی قلبی و فشار خون هم در وجودش قوز بالا قوز شده بود.

رضا از تلویزیون فوتبال‌های قدیمی را نگاه میکرد و انگار که پخش زنده باشند، با هر گل از جایش میپرید و خوشحالی میکرد. فقط هم بازی‌هایی را نگاه میکرد که تیم رئال مادرید برنده آن بازی شده و گل هم زیاد زده باشد. رضا یک مغازه کوچک پوشاک فروشی در بازار داشت که مدتی میشد به خاطر قرنطینه تعطیل بود و او را خانه نشین کرده بود. حتی نمی توانست به خانه رفیق‌هایش برای شب نشینی و ورق بازی برود. این روزها خیلی بی حوصله شده بود و دنبال بهانه برای جر و بحث کردن با این و آن میگشت.

بی بی گل مثل همیشه در آشپزخانه مشغول ظرف و کاسه شویی و غرق در خیالات خودش بود. چارقدش را محکم به پشت گردنش گره زده بود و با آن دستان رنجور ظرف و کاسه ها را نوازش میکرد. در چشمانش که به ریزش آب از نل خیره شده بود، میشد یک دنیا رنج را پیدا کرد. کسی نمیداند به چی فکر میکند. شاید به گذشته! به عثمان که روزی یلی بود برای خودش ولی امروز گوشه خانه افتاده و توان رفتن تا کنار آب را هم ندارد. یا به آیندهٔ رضا که چگونه قرار است بعد از تمام شدن این قرنطینهٔ لعنتی، به کار و بارش سامان بدهد. به اینکه چه تضمینی وجود دارد که بعد از این قرنطینه، یک موج دیگر از بیماری و یک قرنطینهٔ دیگر در کار نباشد؟! از وقتی که عثمان را روی صندلی چرخدار دیده بود، دچار اختلال عصبی شده بود. گاهی تا ساعت‌ها به یک نقطه خیره میشد و با خودش حرف میزد. چندین بار پیش داکتر روانپزشک برده بودندش و هر بار با یک خریطه دارو برگشته بودند. داروهایی که چندان تاثیری برای بهبودی اش نداشت و حتی حالتش را روز به روز بدتر کرده بود. گاهی ساعت‌ها در آشپزخانه می‌ایستاد و ظرف میشست. ظرف‌هایی که قبلاً چند بار شسته بود.

صدای عثمان از اتاق بزرگ بلند شد؛

_ بی‌بی گل! یک گیلاس آو بیار بچیم که از توشنِگی گلو مه خشک شد.

بی بی گل جواب داد:

_ باشه چشم.

لیوان را زیر شیر آب گرفت و چند ثانیه صبر کرد که آب از سر لیوان جاری شود.

بی بی گل آب را به دست عثمان داد و گفت:

_ بفرمایید!

عثمان لیوان آب را گرفت و با لبخند گفت:

_ غذا کمی شور شده بود! فکر کنم امشب تا صبح باید ساقی کوثر ره صدا کنم!

بی بی گل هم با لبخند جواب داد:

_ خیلی آو که بخورید، باز نصف شب به عذّاب میشید.

عثمان لیوان آب را یک نفس بالا داد و باز رادیو را به گوشش چسباند و غُر غُر کنان گفت:

_ به پدر اینها لعنت که مردم ره یِله نمیکنند. غیر از اینکه هی بُکُشند و بُکُشند. اول بهانه‌شان شوروی بود. خوب شوروی که بیرون شد! حالا چرا مثل سگ و گربه واری به کلّه همدیگه خو پریدید. همی نجیبِ گاو راست میگفت. آخر همه پشیمون میشید که دیگه سودی هم نداره.

بی بی گل با نگرانی گفت:

_ از جوش زدن شما آخر چی درست میشه؟

عثمان با لحنی اندوهگین گفت:

_ دلم طاقت نمی‌آره.

صدای رضا از آن طرف اتاق بلند شد:

_ بی‌بی گل! همو شارژر موبایل مِر ندیدی؟ به پشت مُبل گذیشته بودُم. حالی نیه.

بی بی گل با بی تفاوتی گفت:

_ البد به دستشویی بردی خوده خو. اونجیگا رَم نِگا کن.

رضا با عصبانیت گفت:

_ نگا کردم، نبود! شارژر خو بکار دارم، اگه نه موبایل مه خاموش میشه. ای بابا! پاس بده به او‌طرف دیگه بی‌پدر! تک به تک می‌شد!

بی بی گل با عصبانیت به سمت دیگر اتاق اشاره کرد و گفت:

_ اونی او‌طرف به زیر ویلچر افتاده!

بی بی گل در حالی که دوباره به آشپزخانه می رفت تا باقیماندۀ ظرف‌ها را بشوید گفت:

_ رضا جان! صبا صبح بری نون بُستونی که هیچی نون نداریم.

رضا با تعجب گفت:

_ به ایطو حالی کی از خونه بیرو میشه که به نونوایی بره؟ باز کدو نونوایی وایه که نون پخته کنه. باشه فروشگاه آنلاین نگا کنم اگه دیشته باشن به در خونه می‌آرن.

بی بی گل با صدای بلندتر گفت:

_ مقصد آقا تو صبا به صبحانه نون مایه. اگه نباشه باز اعصاب مر خراب می‌کنه.

رضا زیر لب گفت:

_ شما که بی از او بیست و چار سِعت اعصاب شما خرابه!

عثمان رادیو را از دست چپ به دست راستش گرفت و زیر لب قُمقُم کرد.

صدای زنگ تلفن، دوباره بی‌بی گل را از آشپزخانه بیرون کشید.

گوشی را برداشت و گفت:

_ الو؟ الو؟ سلام نَنه! ایشطونی؟ خوبی؟ بچه‌ها تو، شو تو، همه خوبَن؟ ………ها شکر ما هم خوبیم……او هم خوبه شکر ها شکر، او هم خوبه دیگه، مثل همیشه رادیون‌یو بَم دسته‌یونه و هی ای و اور دِو میده……..نه! بیهترُم شُکر، قرصا خور می‌خورم. داکتر گفته مگری استراحت مطلق کنی. از کجا؟ اگه استراحت مطلق کنم به دو روز می‌مورُم……ها نَنه، مواظب خو هستم …….الو؟ الو؟ می‌شنوی؟……..مچوم چره صدا تو قطع و وصل میشه……می‌فهمم ننه! بچه‌ها خور چیکار می‌کنی که به کار می‌ری؟ ……. خوب! از جاده مه رویِکا ازونار بوس کنی ننه …….به خدا سپردم.

گوشی را که گذاشت رو به طرف رضا گفت:

_ سلام می‌گفت. تورپیکِی بود!

و باز به آشپزخانه می‌رود تا باقیمانده ظرف‌ها را بشوید.

تورپیکی شش سال قبل با مردی که تقریبا همسن و سال پدرش بود و از آلمان آمده بود ازدواج کرده و به آلمان رفته بود. حالا سال‌ها بود که هر از گاهی، تلفنی احوال خانواده‌اش را میپرسید.

بی بی گل صدای عثمان را میشنید که بلند می گفت:

_ بی‌بی گل! صبح مر به نماز وِر کنی.

و بی بی گل جواب داد:

_ باشه چشم.

اشعه آفتاب از لای پرده به صورتش رسیده و چشمانش را آنقدر می‌آزرد تا بازشان کند. صدای آواز پرنده‌ای از دور به گوشش می‌رسید اما نمی‌خواست محلش بگذارد. پتو را روی سرش کشید و صورتش را به سمت دیگر برگرداند. چند ثانیه بی حرکت ماند و ناگهان پتو را از روی خود کنار زند و نیم خیز شد.

با خواب آلودگی گفت:

_ای بابا! نمازم قضا شد. بابای رضا! بابای رضا!

صدای رضا از اتاق دیگر آمد.

_ بیدار شدی مادر جان؟!

بی بی گل با صدایی آزرده و آرام گفت:

_ ها ننه! نماز مه قضا شد.

رضا وارد اتاق شد و با لبخند گفت:

_ خِیره، باز قضایی بخونین.

بی بی گل در حالی که نشسته بود و پتو را از روی پاهای خود کنار میزد گفت:

_ هر شو بری مه می‌گه که بیدار کن مر. از یاد پس‌مرگ مه میره. کجا رفته؟

رضا با تعجب پرسید:

_ کی؟

بی بی گل با همان صدای آزرده گفت:

_ بابا تو!

رضا دستی به موهایش کشید و بعد با صدایی توام با عصبانیت گفت:

_ دیشو قرصا شمار آوردم باله سر شما. بخوردین؟

بی بی گل در حالی که نشسته، پتو را تا می کرد با بی حوصلگی گفت:

_ خاک به سر قرصا و داکترا.

رضا با عصبانیت بیشتر گفت:

_ قرصا خور که نخورین همیطو شو خو ها بدی می‌بینین. شما اذیت می‌شین. هم دیگرا!

بی بی گل همانطور که پتو را کاملاً تا کرده بود گفت:

_ دیشو تورپیکی زنگ زد. خیلی دلواپس ازونکم.

رضا که تقریبا کلافه شده بود گفت:

_ مادر جان! حواستان هست؟ تورپیکی پارسال که از آلمان آمده بود در انتحاری جلوی شفاخانه همراه پدرم کشته شد. میخواهید امروز شمار ببرم سر مزارشان؟

بی بی گل که به پنجره خیره شده بود و به آواز پرنده گوش میداد، با همان صدای آزرده پرسید:

_ قرنطینه خلاص شد؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جمشید حیدری