داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «دیگه ضرور نیست که حتماً قوماندان باشد!»

برابر دروازه‌ی سرخ‌رنگ آهنی که رسیدم، چشمک چادری‌ام را پس زدم. از دروازه‌ی نیمه‌باز، روی حویلی کلان قوماندان خان‌شیرین را خوب سیل کردم؛ بغل دیوار قبله، زیر یک ترپال بزرگ، چهارـ پنج زن شور می‌خوردند. تا هنوز درون این حویلی قدم نمانده بودم؛ لاکن در این یک‌سال پسین دو سه‌بار از دهان همی دروازه، درون حویلی را سرک کشیده بودم؛ آن جیپ خاک‌خورده مثل حالا زیر همان درخت بید روسی بود، یا آن موتر تیزرفتار خاکستری که مثل حالا پوستش برق می‌زد. همین‌طوری پشت در پشت ایستاده بودند. تلاش کردم رقمی قدم زده بروم که شک‌بُر نشوند بالای گشتارم. گرچه دلم جمع بود که از این حویلی کس خبر ندارد که زن… لاکن نمی‌فهمم چرا لرزش پاهایم را نتانستم بیخی گم کنم. در دلم گفتم: ‌آیا از این خاطر که مهمان ناخوانده استم؟‌ با شِنگ چادر، عرق‌های پیشانی و زیر چانه‌ام را پاک کردم و طرف زن‌هایی رفتم که دور دیگدان‌ها شور می‌خوردند. روی صفه‌ی کانکریتی دست چپ، سی چهل جوره بوت و چپلی زنانه دم دروازه‌ی دهلیز منظم چیده شده بودند و یک دختر جوان لاغری یک متر آن‌سوترش مثل یک قرَت‌قُو ایستاده بود. سلامالیک کردم، گفتم: «خدا بیامرزد قوماندان را.»
لاکن گل‌جان حتا رویش را خوب دور نداد طرفم، فقط گفت: «زنده باشی.» سر هر گپ قهر بود، حالا دلش را سر من خالی می‌کرد؟ در دلم گفتم‌: ‌خدا دشمن آدم را آستین کهنه ندهد، اگر نی این کلوله باد‌کومه چی هست که آدم برایش سلام بگوید.‌ خودم را دل‌داری دادم که اگر به رویم نیاورم، بهتر می‌تانم نیتم را دنبال کنم. گل‌جان را می‌فهمیدم که زن کلان قوماندان خان‌شیرین است. قوماندان خدابیامرز نام‌های هر چهار زنش را برایم گفته بود، لاکن سه تای دیگر را خوب نمی‌فهمیدم کدامش چه نام دارد. چادری‌ام را بالای تناب آویزان کردم و با آن‌که کوفت پاهایم بالا آمده بود، رفتم پهلوی دیگ شیربرنج. گفتم: «کاری اگر باشه، مه استم.»
گل‌جان کفگیر را به لب دیگ شیربرنج تکیه داد؛ گفت: «حاجت نیسته خواهرجان، می‌رفتی خانه.»
دلم گرم شد که خواهرجان گفت. آستین‌هایم را کمی بر زدم و گفتم: «خوش دارم آتش کردن را.»
زیر نگاه‌های گل‌جان نشستم کنار دیگدان. گل‌جان گفت: «آتش کردن خلاص شده. یک شیربرنج است که باید خودم…. می‌رفتی یک سپاره قرآن می‌خواندی.»
«کاشکی یاد می‌داشتم خواهرجان. کور بی‌سواد استم.»
گل‌جان گفت: «از همی کوچه‌ای؟ یادم نمی‌یایه که…»
«نه خواهرجان. لاکن خیر خدابیامرز قوماندان برایم رسیده. دست خیر داشت خدا بیامرز.»
گل‌جان نگاهش را تیز کرد؛ گفت «از کجایی تو؟»
گفتم: «یلمرب می‌شینیم.»
دل‌بی‌قرار شده بودم که بدگمان شده باشد. دوام دادم که: «همیشه دعایش کرده‌ام که دست خیرش به یتیم بچه‌هایم رسیده.»
گل‌جان گفت: «بیوه استی؟» وقت نداد که ها بگویم.
«یتیم‌بچه‌های تو را از کجا می‌شناخت قوماندان؟»
«شُوی‌ام د مرگ خدایی نمرد خواهرجان. د جنگ کشته شد.»
«خدا بیامرزد. لاکن یتیم‌بچه‌های تو را از کجا می‌شناخت قوماندان؟»
ماندنی نبود. باید پوست‌کنده می گفتم که: «شُوی نامراد من عسکر بود. نامراد عسکرِ زیر دست شُوی خدابیامرزت بود.»
گل‌جان کفگیر را گرفت و شروع کرد به زیر و رو کردن شیربرنج. گفتم: «اگه دستت خَو رفته، بته مه شور بتم.»
بی‌اعتنا کفگیر را رها کرد. دستش را در کیسه‌ی پیراهن تافته‌یی گل‌دارش درون کرد و پاکت پلاستیکی نسوار را بیرون آورد. نادیده ی‌ زن نسواری نبودم، لاکن دلم بد شد وقتی با ساده‌گی تمام کپه‌ی نسوار را در دهانش انداخت. گفتم: «به خیالم خوب است برای گَرَنگی.»
گل‌جان گفت: «خوبی و بدی‌اش را نمی‌فهمم. همین‌قدر یادم مانده که خدا‌ناترس وقتی امباق اول را سرم آورد، شروع کردم به کشیدن چلم.»
با خنده گفتم: «مه هم وقتی که نوعروس بودم، سه ـ چهار دفعه‌یی چلم کشیدیم.»
روی درازچوکی چوبی نشست و به دیوار پَلستری حویلی تکیه داد؛ گفت: «کم‌کم جای چلم را نسوار گرفت.»
تفاله‌ی نسوار را تف کرد. گفت: «حالا بعد از این نمی‌فهمم چی خواد شدم.»
با کفگیر شیربرنج را زیر و‌ ‌رو کردم که گفت: «بس است دیگر.»
‌خود قوماندان خدابیامرز‌ برایم گفته بود، لاکن باز هم گفتم: «چند اولاد مانده از قوماندان؟»
گل‌جان مُسخند کرد؛ گفت: «وقتی چهار زن داشته باشه، معلوم است که یک تولَی اولاد می‌ماند. چرتم خراب است که سر میراث چه چنگ و بگیری شود.»
فوراً گفتم: «خدا چَپ کند!»
گل‌جان آتش چوب‌ها را با آتشگیر پس کشید. گفت که: «همو چای‌جوش را می‌یاوردی از بغل دیگدانِ حلوا که ببرم در تشناب کمرشُوی کنم خود را.»
رفتم چای‌جوش را از کنار دیگدان حلوا گرفتم و این‌سو می‌یاوردم که صدا آمد: «کار داشتم آبش را!»
ایستاد شدم. گل‌جان گفت: «تشویش نکو لیلاجان؛ پر می‌کنیم باز جوش می‌کند.»
خبر داشتم که زن دوم قوماندان لیلا نام دارد؛ لاکن حالا چهره کردم از آن دو زنی که چند قدم آن‌سوتر از دیگ حلوا ایستاده بودند و قد هم گپ می‌زدند، کدامش لیلا است. لیلا اُف کشید و دست‌هایش را روی سینه‌اش گره زد. چادرم را جابه‌جا کردم روی سرم و چای‌جوش را آوردم روی آتش دیگدان شیربرنج ماندم. در دلم خندیدم که لیلایش را هم شناختم. بهانه‌ی خوبی شد که با زن دوم قوماندان هم سر گپ را باز کنم. پس رفتم خندیده گفتم: «آب گرم کار بود بگویین مه میارم»
لیلا گپ نزد. نگاهش و نگاه زن بغلی‌اش هر دو کشال شده بود طرفم. زن دیگر هم‌سن و سال لیلا معلوم می‌شد، لاکن قدی بلندتر داشت، و روی سرخه‌اش مرا به یاد خُسرمادر خدابیامرزم انداخت. گفتم: «کفگیر بزنم حلوا را؟»
زن کومه‌سرخه فوری گفت: «بمان که شور بته.»
لیلا گپ نزد. حلوا بلُق‌بلُق می‌جوشید. کفگیر را گرفتم شروع کردم به زیر و رو کردن. حلوا زیاد پخته بودم و می‌فهمیدم که اکنون دیگر به قیام رسیده. صدای زن کومه‌سرخه به گوشم خورد که: «چقه خوب زن کارگر!»
صدای لیلا برآمد که: «تا حالی ندیده بودمش. برای من هم تعجب است که سر شوق کار می‌کند.»
آن‌قدر آهسته گفت که به سختی شنیدم. من هم گوشم را به کری زدم و کنار دیگدان شیشتم. زن سرخه از لیلا دور شد و صدایش برآمد که بروم یک سپاره قرآن بخوانم. لیلا طعنه زد: «یک لحظه دیگه هم می‌شیشتی که قرآن‌ها جمع می‌شدن!»
صدای خنده‌ی هر دو به‌هم بافت خورد. فوری نگاهم رفت طرف گل‌جان که صدای بلند خنده، حالا او را سر گپ می‌یاورد یا نه. لاکن گل‌جان بگویی که اصلاً نشنیده باشد، نگاهش را به چَت ترپال دوخته بود. صدای لیلا آمد که: «در همی گذر می‌شینی؟»
رویم را دور دادم طرفش. گفتم: «خواهرجان، قوماندان را تمام شهر می‌شناخت.»
«راس می‌گی. لاکن تمام شهر نمی‌دانه که امروز چهلم قوماندان است.»
ایستادم و شروع کردم به کفگیر زدن حلوا. گفتم که: «خدابیامرز دل‌سوز بود. به گل‌جان هم گفتم نو پیش‌تر، دست خیرش به یتیم‌هایم رسیده بود. از همی خاطر آمدیم که خدمت کنم در چهلمش.»
«از کجا خبر شدی که چهلمش است؟»
«حساب کرده بودم. از روز تشییع جنازه‌اش حساب کرده بودم. دل‌سوزی زیاد کرده بود برای یتیم‌بچه‌هایم. دل‌سوز بود خدابیامرز.»
لیلا آه کشید. گفت: «گپ زدن پشت مرده خوب نیسته، لاکن اگر دل‌سوز می‌بود چهار تا زن نمی‌گرفت که حالا بعد از مرگش این‌قدر جنگ و شور شود سر ارث و میراثش.»
چیزی نگفتم. دلم می‌خواست از زبان لیلا گپ بگیرم؛ اما بیم داشتم که اگر زیاد پرس‌و‌پال کنم، شک‌بر نشود. گل‌جان صدا کرد: «هوش‌تان طرف دیگ شیربرنج باشه مه بروم که….»
آب چای‌جوش را درون سطل خالی کرد، سطل را گرفت؛ رفت. لیلا گفت: «دل کندن از میراث خو سر جایش، حالا هیچ‌کس به حق خود قانع نیسته. یک روز باید شیخ منور را صدا کنیم که دعوای ما را صاف کند.»
گفتم: «با خواهر و برادر قوماندان؟»
«اون‌ها که خیر! حالا کاشکی امباق‌ها جور می‌یامدن میان خود. مه و گل‌جان این‌جا گرفتیم چهلمش را، زن‌های پوهنتونی‌اش د حویلی دیگه گرفته‌ان؛ سر کوچه پنجم.»
لیلا کمی مکث کرد، بعد پرسید: «تو از کجا می‌شناسی خوار و برار قوماندان را؟»
«از مردم شنیدیم. شوی جوان‌مرگ مه هم قومندان بود»
صدا آمد که: «نمی‌یایین خاطر دعای ختم!»
نشناختم زن چاق را که از لب دروازه‌ی دهلیز صدا می‌کرد. لاکن لحنش رقمی حاکمانه بود که پیش خودم گفتم، کس و کوی قوماندان است حتماً. گفتم: «مردم بد نمی‌گوین که علی‌حده چهلم گرفته‌ان؟»
لیلا بی‌اعتنا به سوالم گفت: «هوشت طرف حلوا باشه. بروم که چه می‌گوین.»
نفس آرامی کشیدم وقتی لیلا روی صفه بالا شد و رفت داخل خانه. روی چوکی پلاستیکی شیشتم که درد پای و کمرم شور خورد. پیاده‌گشتی از یلمرب تا این‌جا نیم ساعت راه است، لاکن نمی‌فهمم چه خدا زده بود که پای و کمرم درد گرفته بود. خنده‌ام گرفت از پرسان‌شان که چه‌طور از چهلم قوماندان خبر شده‌ام: ‌بیچاره‌ها. همورقم که شما خبر شدید.‌
پهلوی دیگ‌ها تنها من مانده بودم و یک پیرزن ریزنقش؛ من پهلوی دیگ حلوا، او پهلوی دیگ شیربرنج. با خود گفتم حتماً از نزدیکان قوماندان است. دلم طاقت نکرد و رفتم چند قدم نزدیک‌تر. نخواستم صدایم را بلند کنم. مانده نباشید گفتم که بهانه شود سر گپ را باز کنم. زن گفت: «روز که پوره شد یک چیز بهانه می‌شه. سال‌ها جنگ و جهاد را تیر کرد، چیز نشد، آخرش سر چند نمره زمین قلبش ایستاد شد.»
گفتم: «چند نمره نبود، یک شهرک بود خاله‌جان! خدا‌بیامرز زیاد چسپیده بود روی زمین.»
پیرزن، چادر گلابی‌رنگ سرش را محکم‌تر گره زد دور سرش گفت :«شهرک داشت، هرچی داشت، زیاد قرض‌دار بود. بعد از مرگش هم طلب‌کارها می‌‌یاین پشت خانه‌اش.»
سرش را نزدیک کرد و آهسته گفت: «خرج چهار زن و بیست اولاد هم گپ ساده نیست.»
در دلم خندیدم. خبر نداشت که…. گفتم: «پرسان کردن عیب نیسته. شما چی‌یی قوماندان می‌شین خاله‌جان!»
پیرزن گفت: «همسایه‌نشین استم. کالاشویی و تر و خشک اولادایش را می‌کنم.»
بی‌صدا خندیدم و شیطنت کردم: «خیال کردم شما هم البت زن قوماندان می‌شین.»
پیرزن مُسخند کرد. گفت: «قواره مه د زن قوماندان می‌خوره؟»
گفتم: «خاله جان زن قوماندان کدام نشانی داره د قواره خود؟»
«زن قوماندان اگر می‌بودم حالا صدا می‌کرد که بیا دعای آخر نذر است. نیستم که این‌جا لب خاکشتر و دیگدان ماندیم.»
رفتم دیگ حلوا را کفگیر زدم و پس آمدم. گفتم: «لب دیگدان ماندن عیب نیسته. مه هم شویم قوماندان بود. امروز که بیوه….»
پیرزن گفت: «هنوز باد قوماندانی از کله‌ی این بیوه‌ها بیرون نشده. خدامی چه روزهایی سرشان بیاید. گرچه ارث و میراث مانده، لاکن کدام پیداگر ندارن که رقم گذشته زنده‌گی شاهانه بکنن.»
صدای مردانه آمد: «بیایین های. بیایین دیگچه را بگیرین.»
از پله‌ی باز دروازه‌ی حویلی، بابه‌گکی خود را نشان داد که دیگچه‌یی در دستش بود. پیرزن گفت: «ماجدی است.»
خواست از جایش بخیزد که فوری گفتم: «مه می‌روم.»
دیده بودم ماجدی را. آستین‌های برزده‌ام را پایین کردم و چادرم را کمی روی پیشانی‌ام کشیدم. پیرزن گفت: «بگوی پسان‌تر بیاید. دیگچه‌اش را بگیر؛ بگوی پسان‌تر بیاید که….»
رفتم دیگچه را گرفتم از دستش. رویم را که دور دادم، گفتم: «شیخ منور آمده مسجد؟»
بابه ماجدی نمی‌دانم که از صدایم شناخت، یا از کالایم گفت: «ها آمده. یک ساعت پیش‌تر تو….»
گپ را از زبانش گرفتم: «ها خودم بودم. بابه‌جان تو برو خودم میارم. هنوز تیار نشده. تو برو خودم میارم.»
«نه همشیره. تو زحمت نکش. بتی خودم می‌برم.»
با صدای بلندتر گفتم: «هنوز پخته نشده. برای شیخ هم می‌یارم.»
ماجدی کلاه خاکی زری‌دارش را روی سرش جابه‌جا کرد و از دروازه دور شد. روی دلم روشن شد؛ بهانه‌ی خوبی یافته بودم که پیش شیخ بروم. دیگچه را بغل دیوار ماندم که پیرزن گفت: «بیچاره بابه چاشت نشده کم‌طاقت شده.»
گفتم: «نمی‌گن که آدم پیر و اشتوک ریزه یک‌رقم است!»
شیشتم و به دیوار حویلی تکیه دادم. با خود گفتم: ‌نورالله آن‌قدر بوت رنگ می‌کنه که یک لقمه نان برای خود پیدا کنه.‌ کلان یتیمانم بود که نو بالای ده ساله‌گی پای مانده بود. لاکن دلم از درک میده‌گل و حمیدالله چندان بی‌غم نبود. گرچه که نان و کچالوی جوش‌داده در خانه تیار مانده بودم که چاشت گشنه نمانند.
البت دعا خلاص شد که زن‌ها و دخترها بیرون شد‌ند روی صفه و چند تای‌شان همراه گل‌جان و لیلا آمدند نزدیک دیگدان. دیگچه را گرفتم؛ گفتم: «ماجدی آمده بود که برای خود نذر ببرد. گفتم که پخته شود خودم می‌یارم.»
گل‌جان گفت: «اول حق ماجدی را بتین. هی دختر، دوتا بولانی هم از آشپزخانه بیار برای ماجدی.»
گفتم: «می‌خوایم یک غوری هم برای شیخ منور ببرم.»
گل‌جان گفت: «همی دیگچه برای هر دوی‌شان بس است. می‌شناسی شیخ را؟»
چشمان حیرت‌زده‌اش دوخته شد‌ به من. با لبخندی کوشیدم گپ را ساده نشان بدهم: «خواهرجان تمام شهر می‌شناسن او را. چند بار روی طالعم را دیده‌ام پیشش. چند‌بار طومار گرفته‌ام برای بچه‌هایم.»
گل‌جان گفت: «بازم شوق طومار کرده‌ای؟»
با خنده گفتم: «خواهرجان یک‌رقم می‌گویی که آدم خیال می‌کند خداناکرده عقیده نداری بالای طومار.»
گل‌جان نفس عمیقی بیرون داد؛ گفت: «تا حالی خو کدام نتیجه نگرفتیم از طومار‌های شیخ.»
گپی نزدم. آتش دیگدان‌ها خاموش شده بود و گردی از خاکستر، روی قوغ‌ها را پوشانده بود. گل‌جان شیربرنج را پشت و پهلو داد، گفت: «بس است دیگر.» بعد صدایش را بلند کرد: «حلوا تیار است لیلا؟»
لیلا گفت: «بیا خودت سیل کو که باز نگویی…»
گل‌جان رفت نزدیک دیگ حلوا. من هم خیستم رفتم از دنبالش. حلوا از بلق‌بلق مانده بود. یقین داشتم که به قیام کامل رسیده لاکن نگفتم که حالی نگوین کی از تو پرسان کرد. گل‌جان کمی از حلوا با کفگیر بالا کرد و بعد گفت: «غوری‌ها را تیار کنین.»
بعد صدایش را بلند کرد: «دخترا آفتابه‌لگن تیار است؟»
چند دختر جوان روی صفه‌ی حویلی ‌بگو و بخند داشتند. گل‌جان دوباره صدایش را با کمی بی‌تابی بلند کرد. می‌خواست بفهماند که جای قوماندان را او گرفته؟ یکی از همان دخترها گفت: «خوش خاله‌جان!»
دیگچه را دوره دادم که شیربرنج و حلوا بریزند. به نرمی شلگی کردم که از خاطر شیخ منور یکی دو کفگیر بیش‌تر بریزند. کمی مکث کردم تا که دلم جمع شد کسی گمان بد نکرده، چادری‌ام را از روی تناب گرفتم و سر کردم. به گل‌جان گفتم: «خودم می‌برم مسجد».
گل‌جان خیره شد به من. احساس کردم که وارخطایی من در دلش کدام گپ آورده. گفتم: «مردینه اگر است که…»
کله‌اش را تکان داد؛ گفت: «خیر است ببر. شوق که داری ببر.»
سر شوق آمده بودم. آسوده هم بودم که در زیر چادری کسی نمی‌بیند برق شادی چشمانم را تا شک کند.
مسجد حاجی گل‌خان سر نبش دو کوچه بالاتر بود. کوچه خلوت بود و غیر از پنج ـ شش بچه‌ی نوجوان که قد هم فوتبال می‌کردند، کس دیگری دیده نمی‌شد. هم‌چنان که راه می‌رفتم، گپی را که باید برای شیخ قصه می‌کردم از برابر ذهنم تیر کردم. چند بار تیر کردم تا حدی که وقتی به دروازه‌ی سبز‌رنگ رسیدم، مطمین شدم گپ‌هایم را خوب برابر کرده‌ام. اول دروازه را ماچ کردم. از پله‌ی نیم‌باز دروازه‌ی حویلی مسجد هیچ مردی دیده نمی‌شد. با خود گفتم: «خدا کند سر نماز نباشد.»
هنوز صدای اذان به گوشم نخورده بود لاکن نمی‌فهمیدم که این‌جا اذان چاشت را د لاسپیکر می‌ماند یا نه. داخل حویلی که شدم، گوشه‌ی چادری را از رویم بالا کردم که یک مرد میان‌سال آفتابه به‌دست از تشناب بیرون شد. دوباره رویم را پت کردم. آن‌قدر با وارخطایی که دیگچه کیل شد و نزدیک بود از دستم خطا بخورد. خدایم را یاد کردم و طرف اتاق شیخ منور رفتم. با خود گفتم: شاید ماجدی هم آن‌جا باشد. نزدیک دروازه که رسیدم، صدا کردم: «ماجدی کاکای!»
بیخی در دلم روشن بود که پشت دروازه‌ی دهلیز، یک اتاق ریزه دست راست است که از ماجدی است و اتاقی بزرگ‌تر دست چپ که از شیخ است. با دست دروازه را تق‌تق کردم. صدای شیخ آمد که؛ «بیا.»
رقمی بیا گفت که گویا صدایم برایش آشنا باشد. لاکن اطمینان داشتم روی شیخ منور که در دلش کدام مرداری نیست. وارد دهلیز شدم، که دروازه‌ی اتاقش باز است و شیخ روی چهارپایی لق‌لقی‌اش سر خم شیشته و در کتابچه کدام چیز نوشته می‌کند. شیخ بدونی که سرش را بلند کند باز هم گفت: «بیا.»
گوشه‌ی چادری را از رویم پس زدم. گفتم: «شیخ صاحب نذر آوردیم.»
باز هم بدونی که سرش را بلند کند، گفت: «خدا قبول کند، بمان لب کلکین.»
گفتم: «حق شما و ماجدی یک‌جای است.»
دیگچه را بردم روی تاقچه، لب کلکین ماندم. کنار گلدان‌های کلالی‌یی که چند رقم گل‌بوته درونش بود. گفتم: «شیخ صاحب! کمی کار داشتم شما را.»
شیخ قلم و کتابچه‌اش را روی میزک ماند و با خود زمزمه کرد: «نماز ظهر هم نزدیک کرده.»
بدونی که اجازه بگیرم، روی چوکی کهنه‌یی شیشتم. شیخ روی همان چهارپایی لق‌لقی‌اش خود را جابه‌جا کرد گفت: «زودتر بگوی که وقت نماز شده.»
«حساب ارث و میراث است شیخ صاحب!»
مُسخند کرد؛ گفت: «حساب ارث و میراثم مگرم که روز قیامت پاک شوه.»
دهان دروازه را سیل کردم که کس نباشد، بعد گفتم: «مه زن قوماندان بودم شیخ صاحب! قوماندان خان‌شیرین. خبر داری که امروز نذر چهلمش بود.»
شیخ منور لنگی سفیدش را روی سر ماند، گفت: «تو زن چندمش هستی؟»
گفتم: «دو سال پیش نکاح کرده بود مرا.»
شیخ گفت: «خی زن آخری قوماندان استی. بگوی ارث و میراث چی است؟»
یک‌رقم بلند و بی‌حوصله ارث و میراث گفت که خیال کردم آب جانم خشک شد. دودل بودم؛ آیا پوست‌کنده باید می‌گفتم که زن…؟ شیخ چشمانش را تیز کرد و گفت: «گپت را بگوی که وقت نماز شده.»
«سوال داشتم شیخ صاحب که چی رقم می شود ارث و میراث مه.»
شیخ دستش را به رویش کشید و رویش را طرف الماری کتاب‌هایش کرد. گفت: «چند اولاد داری از قوماندان؟»
«اولادم از این قوماندان نیست. بیوه بودم که زن قوماندان شدم.»
شیخ تسبیحش را روی بالشت رها کرد و از جایش خیست: «مگم تو دختر خدادادخان نیستی؟»
با صدای خفه گفتم: «نه شیخ صاحب!»
«نگفتی که دو سال پیش طوی شدی؟»
«طوی نشدیم شیخ صاحب! نمی‌فهمم که زن پنجم یا شاید زن….»
«چه بد می‌کنی تو همشیره. عقل در کله‌ات است؟ خبر نداری که شریعت چهار زن را اجازه داده؟»
سرم فشار آوردم که از تندی زبانش نترسم. گفتم: «یعنی قوماندان خدابیامرز نمی فهمیده؟ شنیده بودم که آشنایت بوده.»
شیخ ریش تارتارش را دست کشید؛ گفت: «هرکس تکلیف خود را دارد. تو نابالغ نیستی که گناه خود را سر خدابیامرز بیاندازی. خدایا توبه. خدایا…. می‌فهمی جزای زناکار چی استه؟‌ نکاح‌تان را کی بسته کرد؟»
«خودش. گفت طوی خُو نمی‌کنیم که ملا بیاریم. خودش نکاح کرد. مرا هم یاد داد و هر دوی ما نکاح خود را بسته کردیم.»
دهان شیخ از خنده‌ی بی‌صدا باز مانده بود. خنده‌یی که تپش قلبم را زیادتر کرد. لاکن تمام جرأتم را در خود جمع کردم و صدایم را کشیدم: «خاطری که من زن دایمی‌اش نبودم. قوماندان گفت آدم برای زن دایمی‌اش طوی می‌کند.»
شیخ منور نفس عمیق کشید، گفت: «چرا از اول نگفتی که صیغه…»
چشمانم به گل‌بوته‌های رنگ‌وارنگ پشت کلکین اتاقش دوخته شده بود. فقط نام یکی از آن‌ها را می‌دانستم که نازبوی است. شیخ لاحول کرد، گفت: «باید بگویم که… باید بگویم که از نگاه شریعت، تو هیچ میراثی نمی‌بری.»
احساس کردم برای او هم سختی کرد بیرون دادن این گپ از گلویش. مثل یک سطل آب سرد بود که رویم ریخته شد. آب دهانم را قورت کردم و گفتم: «هیچ نمی‌رسه؟»
صدایم رگ‌رگ شد، لاکن اصلاً پروایی نکردم که با شیخ منور چشم به چشم شدم. شیخ زود چشمانش را ریب داد. جیلک جگری‌اش را گرفت، گفت: «نه همشیره. بروم که نمازگزارا چشم‌انتظار استن.»
آن‌قدر با وارخطایی رفت که لایق ندانستم زاری کنم که یگان راه شرعی پیدا کند. گویا که آب جانم خشک شده باشد، سیخ مانده بودم. در دلم گفتم: ‌‌زهر و زقوم‌تان شوه شیربرنج و بولانی.‌ گرچه پاهایم یاری نمی‌دادند که استوار راه بروم، دندان روی جگر ماندم و از اتاق برآمدم. چند مرد در حال وضو گرفتن در لب صفه‌ی مسجد بودند. چشمک چادری را بر رویم کشیدم. از دروازه‌ی مسجد که بیرون شدم، شیشتم که آرام بگیرد لرزش پاهایم. پشتم را به دیوار تکیه دادم و زیر زبانم گفتم: ‌حیف نانی که برایت آوردم. لوده‌گی کردم که یتیمانم نان و چای بخورند، دیگ حلوا و شیربرنج را برای تویِ شکم‌پاره بیارم که ته‌ شأن خود هم نمی‌یاری گپ‌هایم را.‌
از جایم خیستم و به خودم تلقین کردم: ‌دیگ بی‌سرپوش همی است دیگه.‌ رفتم طرف حویلی قوماندان. با خود گفتم: ‌‌ضرور نیست که حتماً قوماندان باشد. هر مردی که طلبگار بیاید باید قبولش کنم. گلیم‌بافی پای و کمر نماند برایم. کاشکی…. ضرور نیست که حتماً قوماندان باشد. باید سرپوش داشته باشم. تا کی چشمم به میراث قوماندان باشد‌.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *