نمیتوانم جلوی گریهام را بگیرم! کوشش میکنم هقهق نکنم و خاموشانه گریه کنم. سرم را سمت سکرین تلوزیون میگیرم تا محمود متوجه نشود و آهسته با گوشۀ شالم اشکم را پاک میکنم و بینیام را میگیرم.
هیچ علاقهای به دیدن برنامهٔ تلوزیون ندارم. نگاهم متوجه ناخنهایم میشود. آنقدر ذهنم درگیر بود که نفهیدم کی سرشان را کندم. چقدر از مانیکورشان لذت میبردم. چون مشتری سابقهٔ آرایشگاه بودم برای مانیکور به من تخفیف داد. ولی حالا بیاختیار سر سه تا از ناخنها را کندم.
محمود بیصدا میآید و کنترل تلوزیون را برداشته کانال را عوض میکند. سریال عثمان است. تا همین سه هفته پیش سلایر از پیشم قضا نمیشد، حتی محمود و بچهها را گرسنه میماندم تا سریال را تماشا کنم اما حالی؟ دلم نیست سریال را تماشا کنم. سریال دردم را دوچندان میکند. همیشه پایان خوب از آن سریالهاست ولی در واقعیت …
یواشکی سمت آشپزخانه میبینم. محمود هم این چند روزه صورتش را اصلاح نکرده و ریش کشیده است. محمود قابلمه را روی اجاق میگذارد و سمت اوپن برمیگردد. نگاهم را دور میدهم تا با او چشمبهچشم نشوم. محمود گفت «بیا برویم! اوضاع خرابتر میشود» اما من جدی نگرفتم. آنقدر از شغل جدیدم خوشحال بودم که تحلیلهای سیاسیاش را جدی نمیگرفتم. هم نمیخواستم خوشبتی را که بعد سالها به دست آورده بودم از دست بدهم و دوباره به کارخانهٔ تولیدی لباس برگردم. مگر برای مهاجر افغانی کار دیگری هم پیدا میشود جز دار قالی و کارخانهٔ تولیدی؟! من تمام کودکی و نوجوانیام همانجا اسیر بودم. آنقدر پشت دستگاه قالی و چرخ خیاطی کار کرده بودم که پشتم قوز کرد؛ یادگاری که هنوز هم همراه خود دارم. نمیخواستم دوباره آن روزهای سیاه، سرنوشت خودم و اطفالم شود. حتی نخواستم به حرفهای محمود گوش بدهم. اما کاش به او اعتماد میکردم. او بود که مرا از کارخانهٔ تولیدی نجات داد. حتما باز هم میتوانست مراقبت من و فرزندانم باشد. اما نتوانستم. نتوانستم از خوشبختی که تازه به من رو کرده بود دل بکنم.
برنامههای تلوزوین عصبیام میکند اما اگر تلوزیون را خاموش کنم محمود دوباره برای دلداری دادنم میآید و من بیشتر شرمنده خواهم شد. گوشیام را از روی تاقچه بر میدارم و چک میکنم. گروه پر از مسیج است. صحبت از برنامهٔ فرداست. شاپری برایم پیام خصوصی داده «فردا میآیی؟!»
نمیدانم چه بگویم. نمیدانم میتوانم بروم یا نه؟ رفتن جرات میخواهد؛ چیزی که من ندارم. سمت محمود میبینم. دیگ برنج را دم کرده است. مترددم، برم یا نه. خطرناک نباشد! اگر همهمان را بکشند چه؟ شاپری و تهمینه مجرد اند اما من سه تا طفل دارم.
با صدای محمود به خودم میآیم و سمت او میبینم. لبخندزنان سمتم میبینند و میپرسد:
– نگران چی هستی؟
– فردا؟
– نترس!
– اگه ماره بکشن؟
– نمیتانن! اینجه پایتخت است! همهٔ دنیا توجهشان به آنهاست که خطایی ازشان سر نزند.
– ولی د ولایت…
حرفم را قطع میکند و میگوید: نواحی دوردست فرق میکنه! اینجه پایتخت است.
چیزی برای گفتن ندارم. محمود همانطور که روی اپن را تمیز میکند میگوید: زندگی کن، امروز ره زندگی کن حتی اگه فردایی نباشه.
لبخندش آرامم میکند. ها میروم. باید بروم و حقم را فریاد بزنم. آنها همه چیزم را از من گرفتن. نتیجهٔ سالها درس خواندم را. وظیفهام را. حتی امید و شوق زندگی کردن را.
محمود دوباره سمت اجاق گاز میرود. بوی دال فضای سالن را پر کرده است.
***
هانیه کیف لوازم آرایشم را برداشته و تمام لوازمم را بهم ریخته است. حتما دنبال رژلب است، او عاشق رژلب است. مرضیه محکم روی دستش میزند و تا هانیه گریه میکند او را بغل میگیرد. میگویم: بانش به ازو دیگه اینا به دردم نمیخوره.
خودم رژ لب را از میان لوازم برمیدارم، بلند میشوم و رژلب را به دست هانیه میدهم. با دیدن رژلب سمتم لبخند میزند و در حالی که چیزی میگوید آب دهانش بیرون میریزد. چشمانش آب زده! دلم برایش میسوزد، با دستمال بینیاش را میگیرم و دور دهانش را پاک میکنم. سرم را جلو میبرم و لپش را میبوسم.
سمت دهلیز میروم و رو بهروی آینه میایستم. مرضیه در حالی که هانیه را به بغل دارد به من زل زده است. نگاهش از درون مرا میسوزاند. نگاه امروز او با نگاهش تا قبل از سقوط زمین تا آسمان فرق دارد. قبل از سقوط چشمانش برق میزند و لبخند از لبانش نمیرفت. اما حالا تمام آیندهاش خراب شد.
مکتب برای او همه چیز بود؛ امید، آینده، مکان بودن با دوستانش و حالا که مکاتب بسته است دیگر به هیچ چیز علاقه ندارد. بر خلاف گذشته که برای نگهداری از هانیه بهانه میآورد، حالا حتی بدون اینکه من بگویم تمام وقتش را وقف نگهدای از هانیه میکند و تنها دلخوشیاش صفحات مجازیاش است که میتواند در آنجا با همکلاسیهایش باشد. محمود هم میآید و پشت سرم میایستد. نمیدانم چرا جلوی آینه ایستادهام، سابق اینجا میایستادم چون میخواستم مطمئن شوم که آرایشم برابر است ولی حالا که از آرایش خبری نیست. من حتی مکپ هم نزدم. حالا دیگر حتی نگران لکههای بازمانده از دوران بارداری روی صورتم هم نیستم. چشمانم کوچکتر از هر وقت به نظر میرسند و لبانم خشکه زده.
نگاهم روی موهایم میافتد. موهای نازنینم که تازه استخوانی رنگ کرده بودم. شال سرمهایام را دوباره پس میاندازم و تمام موهای جلو و عقب سرم را گرفته دور میدهم و با گیره محکم میبندم. اینبار شالم را جلوتر میکشم. شالم را تا باالی ابروهایم پایین کشیدهام. درست مثل زمانی که دختر خانه بودم.
امروز دوباره حجاب سیاه پوشیدم. بعد از دوران مکتب دیگر دلم نمیخواست حجاب سیاه به تنم کنم. اما چون سوغاتی مادرم بود آن را دور نینداختم؛ و حالا وضعیت طوری است که باید بپوشم.
پیشانی مرضیه را میبوسم، برای لحظهای او را همانطور که هانیه را به بغل دارد در آغوش میگیرم و بعد بدون اینکه چیز دیگری بگویم از دهلیز میبرآیم. صدای مرضیه را میشنوم که میگوید: «مراقب باش مامانی!»
محمود سوار موتورسیکل میشود. دلم درد میگیرد. با خودم میگفتم از دستمزدم پسانداز میکنم و سالگرد ازدواجمان برایش موتورسیکل جدید میخرم تا دیگر مجبور نباشد با این موتور کهنه جایی برود اما حالا! محمود از خورجین موتور مقوایی لوله شده را به دستم میدهد، میگویم این چیست؟ میگوید: «به شعار نیاز نداری؟!»
میپرسم: «چه نوشتی؟!»
خندهکنان میگوید: «نوشتم به این خانم کار نداشته باشید این زن من است!»
از خندهاش خندهام میگیرد.
همین که پشت سرش مینشینم و کمرش را میگیرم باز گلویم را بغض میگیرد. موتور به لرزه میافتد و به همراه آن، من هم به لرزه میافتم. محمود خونسرد است. او همیشه آرام است برعکس من که زود استرس میگیرم.
همین که از دروازهٔ حیاط بیرون میشویم محسن را میبینم که با اندوالهایش فوتبال بازی میکند؛ برعکس مرضیه، او نگران وضعیت جاری نیست. شاید هم نمیتواند بفهمد چه رخ داده چون هنوز هم منتظر است من دستمزدم را بگیرم مانند گذشته آنها را به رستوران و بند قرغه ببرم. برایش دست تکان میدهم و او هم خندهکنان برایم دست تکان میدهد.
جمعیت برچی کمتر از سابق شده است. اما همینهایی هم که به سرک آمدهاند مثل سابق کالا پوشیدهاند و آرایش کردهاند. انگار نه انگار که دولت عوض شده و طالب آمده است؛ شاید فقط من ترسو هستم.
شایدم هم حرف دیگران درست باشد و مکاتب به زودی باز شود و ما بتوانیم دوباره به سرکار برگردیم. پل سرخ هم مانند گذشته گیر و بار نیست. آن زمان از شلوغی و گیر و بار کابل بیزار بودم اما حالا فهمیدم که زندگی در همین گیر و بار و شلوغیهاست.
از دور چند نفری ورق به دست به چشم میخورد. با نزدیک شدن به آنها میگویم: «نگه دار! همین جا نگه دار! من پیاده میروم.»
محمود موتورسیکل را نگه میدارد. باز هم لبخندزنان به سمتم میبیند و میگوید: «چقدر حسودی! میماندی تا پیش خانمهای قهرمان آمده ارادتی میکدم.»
مانع خندهام میشوم و سمتش به قهر میبینم و میگویم: «برو خانه پیش اشتوکها، مه خودم میآیم.»
سری تکان میدهد و من بلافاصله خود را به دختران میرسانم و میگویم: «سلام.»
نگاهم اول از همه حسینا را میگیرد. او هیچ تغییر نکرده؛ شال خردلی و مانتوی سرخ اناری به تن دارد. موهای استخوانی رنگش را هم بیرون گذاشته و عینک آفتابی قهوهای رنگ به چشم کرده، از آرایشش هم هیچ نکاسته، مکپ، رژ لب سرخ، خط ابرو و ریمل، فقط سایهٔ چشم نزده چون عادت ندارد بزند، نیازی هم ندارد، چشمانش به اندازهٔ کافی زیباست. حسینا سمتم میبیند و با حالت شگفتزده به من میگوید: «چه طالب پسند؟»
تهمینه با لحن تندی بدون اینکه حتی سلامی کند میگوید: این چه وضعی است که جور کدی؟کدام کسی د خانهتان مرده؟ تو یک ماه قبل هم همی قسم بودی؟
در حالی که سعی میکنم مقوای لوله شده را باز کنم میگویم: یک ماه پیش دولت جهوری بود حالی امارت!
تهمینه با چشمان درشت و عسلی رنگ! در حالی که دختران را دعوت میکند کنار هم بیاستند تا جمعیت بیشتر به نظر بیاید میگوید: همی شماها طالبان را شیر میکنید وگرنه شغالی بیش نیستند.
مقوای خود را باز میکنم و جلویم میگیرم. دستان و پاهایم میلرزند. تعدادی از خبرنگارها مقابلمان ایستادند و از ما عکس میگیرند. با اشاره حسینا حرکت را شروع میکنیم! او شعار میدهد و ما تکرار میکنیم!
از دیدن طالبانی که مسلح به ما نزدیک میشوند وحشت میکنم، احساس میکنم هر لحظه کالشینکفها به من شلیک خواهند کرد. خودم را بیشتر به سمت دختران میکشم، نباید از آنها جدا شوم. در حالی که شعارها را تکرار میکنم مدام به این سمت و آن سمت میبینم. تقریبا محاصره شدهایم، از هر دو طرف و از پشت سر طالبان ما را تعقیب میکنند. از رو به رو هم تعدادی طالب به سمتمان میآیند. تعدادشان بیشتر از ماست. اگر هر کدامشان یک مرمی سمتمان رها کند، همهمان خواهیم مرد. یکی از طالبان خندهکنان میگوید: مرد با غیرت در خانهتان نبوده که به سرکها درآمدید؟!
من خودم را به کری میزنم اما یکی از دختران در جوابش میگوید: مردهایمان هم با غیرت است و هم شجاع، گفتند بروید از حقوقتان دفاع کنید.
طالبان جلوی مسیر ما میایستند تا مانع از عبور مان شوند. تعدادی از عساکرشان کالشینکفهایشان را به حالت آمادهباش میگیرند اما حسینا کوتاه بیا نیست. او همانطور که ایستاده و به چشم عسکر طالب خیره است فریاد میزند و پشت سر او همه ما فریاد میزنیم.
من تُن صدایم کم شده، میخواهم فریاد بزنم، تمام تلاشم را هم میکنم اما به زور صدا از گلویم میبرایَد. بعضی دخترهای دیگر هم صدایشان گرفته است. حسینا جلوتر میرود و با جلو رفتن او طالبان کنار میروند. او خود را از میان طالبان میکشد و ما به دنبالش! ما هم از خط طالبان عبور میکنیم. خوشحالیم.
همهمان خوشحالیم که تو انستیم از خط طالبان عبور کنیم و بلندتر فریاد میزنیم و شعار میخوانیم. همه به هم میبینیم. نگاهمان مبارک باد میگوید. هنوز چند متری جلوتر نرفتیم که موترهای لندکروزر سفید و فوردهای سبز رنگ پلیس که حالا به طالبان تعلق دارد سی متر جلوتر سرک را بند میکنند. طالبان به صف میشوند. نه! اینبار دیگر نمیتوانیم عبور کنیم. دخترها از سرعت خود کم میکنند.
حسینا به ما میگوید: دخترا تا همین جا کافی است، فکرتان باشد وقتی پراکنده شدیم بلافاصله سمت خانهتان نروید خطرناک است. باز هم وحشت به سراغم میآید. و تنها یک واژه در ذهنم باقی میماند «خانوادهام!»
خبرنگارها برای مصاحبه جلو میآیند و حسینا شروع میکند به صحبت، قدسیه و شکیبا هم شروع میکنند به مصاحبه دادن، اما من جرات ندارم. خودم را عقب میکشم. هر دو طرف سرک را طالب گرفته است. پشت سرم مردمی که برای نظاره کردن آمدهاند جمع شدند؛ اگر این مردم با ما همصدا میشد ما فقط بیست نفر نمیشدیم، جمعیتمان چندین برابر میشد؛ اما افغانستان نظارهگر بیشتر دارد تا حقطلب! پشت جمعیتی که برای نظاره ما ایستادهاند یک کوچه است! قبلا این مسیر را رفته بودم؛ ختم کوچه به سرک دیگری راه دارد. اگر باید جدا شوم این بهترین جا است.
یکی از خانمها به سمتم اشاره میکند که شعارت را جلوی خود بگیر تا عکس بگیرند. شعارم را بالاتر میآورم تا بالای سینهام. عکاس خارجی است! مردی پنجاه ساله. چیزی از من میپرسد! حتما میگوید مصاحبه میدهی! انگلیسی من اصال خوب نیست. میگویم: I cannot speak English!
مرد خبرنگار لبخندی میزند و چیزی میگوید: از تمام حرفهایش فقط ok را فهمیدم. یکی دیگر از دخترها میگوید: میگه حرفته به زبان خودت بگو چه میخواهی؟!
بلافاصله سمت خبرنگار خارجی میبینم، در دستش ریکاردر است، تازه متوجه شدهام. بلند میگویم: آزادیام را میخواهم، حق کار برای خودم، حق تحصیل برای دخترم. و یکباره ساکت میشوم، صدایم میگیرد، دیگر ذهنم کار نمیکند، زبانم لال شده، وحشت کردهام.
خبرنگار خارجی سمت ریکاردر اشاره دارد و میگوید: What is your name?
میگویم: My name is Arezo?!
خبرنگار سری تکان میدهد و لبخند میزند و سراغ نفر بعدی میرود. و من دوباره سمت جمعیت میبینم و کوچهای که در پشت سر آنهاست.
یکباره به دختران نگاه میکنم که همه مجذوب کمرهها هستند. طالبان هم دخترانی را که مصاحبه میدهند و خبرنگاران را تحت نظر دارند. کسی متوجه من نیست. بلافاصله سمت جمعیت میروم. مردها خود را عقب میگیرند تا به من راه فرار بدهند. یکی از آنها به من میگوید: نمایش تمام شد؟
عصبانی هستم؛ حتی در این حالت هم مردها طعنه زدنهایشان را رها نمیکنند. این جماعت نسل اندر نسل وحشی هستند. از جمعیت بیرون میشوم، کم مانده که بدوم. سریعتر راه میروم تا کوچه را به آخر برسانم و به سرک برسم. یکی از پشت سرم صدا میکند: شعارته کجا میبری؟ زمین پرتو.
تازه متوجه دستم میشوم. مقوا هنوز به دستم است. آن را میاندازم و سریعتر حرکت میکنم. حتی جرات ندارم پشت سرم را نگاه کنم. همین که کوچه را آخر میکنم وارد سرک میشوم. سمت راست دور میخورم. سعی میکنم خونسرد باشم و آهسته راه بروم. با صدای بوق موتورسیکل تکانی شدید میخورم؛ کم مانده جیغ بکشم! سرم را برمیگردانم، محمود است. از خوشحالی نفسم بند آمده میگویم: تو اینجه؟!
میگوید: سوار شو! به سمتش میدوم و سوار میشوم. با دو دستم کمر او را محکم بغل میگیرم و موتور حرکت میکند. تمام بدنم میلرزد. ضربان قلبم به شدت میزند، نفس نفس میزنم؛ نفس عمیق میکشم تا بتوانم ضربان قلبم را برابر کنم. نمیتوانم! صورتم را به پشت محمود میچسبانم و نفس عمیق میکشم. اشکهایم گونههایم را تر میکند.
