پیرمرد دندانهای مصنوعیاش را روی هم فشار داد و ابروانش را در هم کرد. تسبیح فیروزهاش را بالا برد و فریاد زد:
-«حالی راه دختر آصفه پیش گرفتی؟ از دست او شیلته کم بیآبروی شدیم که تو هم اضافه شدی؟»
مریم خودش را جمع کرد گوشۀ دیوار و منتظر فرود تسبیح ماند. تسبیح میان دستهای کمجان مرد چرخید و دختر جاخالی داد.
دستان پیرمرد میلرزیدند و قلبش تندتند میزد:
-«تو فقط یک بار دیگه نام موتوره بگیر، با همی دستان خودم گورت میکنم.»
دوباره از سمتش تشر زد و مریم این بار دستهای لاغر و استخوانیاش را روی سر گرفت.
طوطی خاکستری خودش را از قفس و دیوار قفس آویزان کرده و جیغ می کشید.
مرد غرولندکنان روی زمین نشست و به پشتی قالینی با نقشهای درشت برگ و گل، تکیه داد. یک پایش را جمع کرد، دستش را گذاشت روی پای عمود شدهاش و شروع کرد به گرداندن تسبیح بین انگشتانش:
-«آصف از خدا بی خبره گفتوم نمان دخترت با او دخترای شیلته بگرده، آخر نه آخر کار دستت میده. گفت نه پدرجان حواسم هست، انوشه او رقم دختر نیست که با رفقای بد بگرده. بیا حالی جمع کو دخترته. بیشرم روز تا بیگاه ره موتور سوار میشه.»
مریم به رختخوابهایی که تا نزدیک سقف روی هم ردیف شده بودند، تکیه داد و آرام به پایین خزید. روی زمین نشست و ناخن شصتش را به دندان گرفت.
آفتاب از پنجره بزرگ و شیشهای صاف به صورت مرد افتاد، چینهای صورت و گره بین ابروهایش را عمیقتر نشان میداد.
زن، لیوان دستش را پیش روی او گرفت:
-«بیا کربلایی، دختر مردم به ما چه مربوط میشه هرکس اختیار اولادای خودشه داره.»
مرد با یک دستش قاشق بین لیوان شیشهای را محکم گرفت و بعد آن را یکجا قلپقلپ، سرکشید.
حلق خشکش نفسی تازه کرد و گفت:
-«مگه اولاد آصف اولاد ما نیست؟ آبروی او آبروی ما نیست؟ چه چیزا می گی! زن حاج غلام پیش روی خودت از گوش خودت نگرفت؟ گفت توبه توبه از دخترای ای دوره و زمانه که شرم و حیاره پس کدن؟ زن کربلایی نگفت دورۀ آخر و زمان شده؟ مردا رقم زنها و زنها خودشانه رقم مردا جور میکنن؟ حاج ممد یک بار به گوش خودم زد که نواسهات ره نگذار موتور سوار شوه، مردم پشتش گپای بد میزنن.»
زن نگاهش را از پیرمرد لُنگی به سر، که میان قاب عکسی قدیمی جا خوش کرده و آرام نشسته بود، به سوی او گرداند و ادامه داد:
-«چی بگوم، باز چی شده؟»
مرد رویش سرخ شد و رگهای گردنش پیدا:
-«میگی چی شده؟ خودت دیدی بچهات چه کار کرد، چقه گفتوم آصف ای دیوانگی ره نکو، برای دخترت موتور نگیر. به طایفه ما که نه، هیچ جای این دنیا ای رواج نیس که دختر موتور سوار شوه.»
حرکت مهرههای فیروزهای بین انگشتانش سرعت گرفت:
-«گفتوم اگه موتو میخری برای دخترت دیگه هیچوقت نام مه و مادرته نگیر. گفتوم یا نگفتوم؟»
زن صدایش را بالا کشید:
-«به لحاظ خدا بسه کربلایی، الان دو سال از اِی قصه می گذره، نه میمانی بچهات خانهات بیایه، نه خودت میری، مارم نمیمانی پای پیش بمانیم. بد خدا میایه مرد، اولادت هس، شمر کی نیس.»
طوطی میان قفس بالا و پایین رفته و خندیده بود، از همان خندههایی که مرد وقتی غرق در صحبت با او بود سر می داد و همراهش بازی می کرد. با پنجههای کوچکش تکه انجیری را زیر نوکش خرد کرده و موهایش را پف داده، می خواند.
مرد گفت: «از شمر هم بدتره، اولادی که به حرف پدر و مادر خود نشد.»
زن، بینیاش را تیز کرد و تندتند بو کشید، ابروهایش را بالا داد. چشمانش را گرد کرده و به سمت دختر تشر زد:
-«خدار تورا مرگ بده که مه از دستت خلاص شووم، باز سوزاندی، بدو گفتوم.»
مریم سرجایش ایستاد و به سوی آشپرخانه دوید. دود از نیمچه دیوار آشپزخانه آرام به اتاق آمد و صدای پرتاب ظرف میان سینک فلزی و بعد صدای بلند جلز، در اتاق پیچید.
مرد سرش را پایین انداخت و سر تکان داده رو به زن گفت:
-«ها، بیا، اِی هم از اِی. یک شام شد غذای نسوخته بخوریم؟»
دختر کنار در ایستاده، به پدر که عینک روی چشم دارد و مشغول بازی با طوطیاش است، نگاه کرده دهن کج می کند.
زن از قوری چینی، بین پیالههای شیشهای چای سبز میریزد، صدا میزند:
-«مریم! چرا ایستادی؟ بیا برای پدرت چایی ببر.»
حتما اگر پدر، بفهمد که با انوشه بیرون میرود و از او موتورسواری یاد می گیرد، به قول مادر موهایش را تارتار می کند و به دستش میدهد. به ذهنش تصور می کند که پدر با عصبانیت بالای سرش ایستاده و سعی دارد موهای کوتاه پسرانهاش را به مشت بگیرد، اما موها در میان انگشتان پدر جای نمیگیرند و سُر می خورند. ریزریز می خندد و نگاهش به روزنامههایی که روی طاقچه بالای سر پدر است خیره می ماند. چشمان بادامی و کشیدهاش را ریز می کند.
به روزنامه، دختری کلاه ایمنیاش را مثل جامی بالا گرفته و با دست دیگرش مدال دور گردن را به دوربین نشان میدهد، کنار موتورسیکلتی ایستاده و می خندد، مریم هم می خندد.
دخترِ روزنامه از دریچۀ کوچک وارد استوانۀ چوبی میشود و آن وسط میایستد. بعد از ادای احترام به حاضرانی که دایرهوار در ارتفاع شش متریِ بالای سرش ایستادهاند و به او نگاه می کنند، کلاه ایمنیاش را بر سر گذاشته و سوار موتور کراسِ سرخ رنگ میشود. صدای جیغ و فریاد و همهمه بلند میشود. چرخهای موتور، روی لبۀ دیوار می چرخد و سُر می خورد. موتور سوار گاز میدهد، موتور کمی به جلو حرکت کرده و به جای اولش باز می گردد. نفس ها در سینه حبس میشوند. مریم دستهایش رو مشت کرده و لب پایینش را محکم زیر دندان فشار میدهد. دختر موتور سوار با قدرت بیش تری گار میدهدر و اینبار یک دایرۀ کامل می چرخد. دایره دوم و دایره سوم. همانطور که دایرهها بزرگتر می شود، قلبها تندتر میزند. با حرکت او بر روی دیوار مرگ، چهارچوب استوانهای، زیر پای آدمها شروع به لرزیدن می کند. با سرعت گاز داده و از دور تا دور استوانه، روی چوبهای لیز و قهوهای رنگ دیوار می چرخد و از نیمۀ دیوار بالا و بالاتر میرود، آدمها هم دور تا دورش می چرخند. مریم بالا و پایین میپرد و چشمانش برق میزند. موتورسوار به لبۀ دیوار میرسد و یک دستش را به سمت جمعیت دراز کرده و با سرعت کمتری می چرخد.
دختر چهوقت استوانه را دور میزند و کدام وقت به زمین میرسد، مریم نمیفهمد. فقط از آن بالا میبیند که کلاهش را سر دست گرفته و با خوشحالی آن را به سمت جمعیت نشان داده و بالای سرش تکان میهد. مریم فکر می کند بدون شک انوشه بهترین موتورسوار است. بهترین موتورسوار زنی که در تهران میشناسد، شهری که هرچند زادگاهش نیست، اما عمری را در آن گذرانده و بزرگ شده است.
در دل به خودش لعنت میفرستد که هیچوقت نتوانسته بود مثل انوشه دوستان بیشتری داشته باشد.
دوستانی از شهرها و لهجههای مختلف، که هیچگاه محدودیتهای آنها را نداشته و در خانوادههای روشنفکر بزرگ شدهاند.
اصلا اگر آن دختر شهردار که برای خودش موتورسواری بود، به او کمک نمی کرد شاید انوشه هیچوقت نمی توانست بین این مسابقات راه پیدا کند.
اگر پدر بفهمد که به خانه آنها میرود، اگر بفهمد که آصف خودش هم به انوشه تمرین موتورسواری میدهد، اگر بفهمد او هم گاهی با آنها تمرین می کند حتما قلب ضعیفش درجا میایستد و پشتبندش مادر دق می کند.
با خودش می گوید، چطوری میشود پدر دلش برای انوشه و مهربانیهایش تنگ نشده باشد؟ غیر ممکن است، فقط به روی خودش نمیآورد.
شاید اگر مریم هم مثل انوشه، به هرچیزی که میخواست باید میرسید و پافشاری می کرد، الان به خواستههایش رسیده بود.
حالا شاید یک هفته میشود که مریم آن روزنامهها را به خانه آورده و روی طاقچه اتاق کتار گلدان کاکتوس پدر گذاشته و جای روزنامهها تغییری نکرده است، انگار کسی آن را نخوانده، به نظرش میآید که تعداد روزنامهها کم شده است.
مریم شال سفید را پشت گوشهایش میاندازد و آستینهای تیشرت مشکی را که یک مارک بزرگ آدیداس روی آن نقش بسته است، بالا میزند. کنار مادر میایستد و سینی چای را درست در دست می گیرد.
خودش را در گوشۀ خالی سینی میبیند، دنبال شباهتهای صورتش با انوشه می گردد. بینی بلند و باریکش حتما شبیه اوست. دماغش را جمع می کند و لبش را کج. ابروهایش را بالا میاندازد و برای خودش شکلک در میآورد بعد میخندد و به خال سیاه گوشۀ لبش خیره میشود. اگر این خال را نداشت شاید میشد دوقولوی انوشه، با تفاوت چهار سال یا زیادتر.
دختر از آشپرخانه وارد اتاق میشود، سینی را روی زمین می گذارد و چهارزانو کنار پدر مینشیند. به او نگاه می کند، نمیداند چطور و از کجا شروع کند. آب دهانش را قورت میدهد و قلبش تند تند میزند.
پدر همانطور که مشغول بازی با طوطی است، دستش را میان موهای جوگندمی و کم پشتش فرو می کند و سرش را می خاراند.
زیر پوش سفید و نازک پدر به تن استخوانی و چروکیدهاش زار میزند. یک بشقاب تخمه آفتابگردان کنار دستش گذاشته و دانهدانه از میان میلههای فلزی پیش نوک طوطی می گیرد.
مریم حرفهایش را به ذهنش مرور می کند. نگاهش به دختر موتورسوارِ روزنامه میافتد، که طوطی روی آن میدود و تخمه میشکند. طوطی روی گوشۀ لب دخترِ موتورسوار خرابکاری کرده است. چشمان مریم به متن زیر عکس خیره میماند: انوشه، دختری بر فراز دیوار مرگ!
صدای خندۀ طوطی را میشنود، که خودش را از سقف و میلههای قفس آویزان می کند و پشت سر هم تکرار میکند؛ آفرین، بارکالله! آفرین، بارکالله!
