داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «دانه‌گی»

قرار بود برای تعدادی از دانشجویانی که در آستانۀ اخذ مدرک از دانشکده حقوف بودند و احتمالاً در آینده می خواستند در یکی از شهرهای کشور قاضی و یا مأمور تحقیق مقرر شوند، توسط یکی از بازپرس های معروف تحقیق جرایم، شیوۀ تحقیق از مجرمین و متهمین آموزش داده شود. در بخش عملی این دورۀ آموزشی قرار شد در زندان عمومی شهر با تعدادی از زندانیان در قالب مصاحبه گفتگو صورت گیرد و در جریان این مصاحبه شیوۀ تحقیق و بازجویی از متهمین به نمایش گذاشته شود.

بازپرس مردی بود میان سال با چهرۀ موش مردگی که از یک چشم به قول ما کمی قیچ بود. از پشت عینک گرد و ضخیم اش طوری به نفر مقابلش خیره می شد که گفتی در داخل چشم آدمی در جستجوی ریگی می گردد. در همان حال هرازگاهی ناخود آگاه گره نیکتایی سیاهش را چنگ می زد و مثل حلقۀ دار دور گردنش شل و دوباره سفت می بست.

در حالی که سوانح متهمین را از روی کتاب می خواند یاد آوری کرد:

«ما خصوصا به دنبال کسانی هستیم که هنوز علام و آثار شکنجه در بدنش موجود باشد.»

روی صفحات کتاب زندان نام و نام پدر و بعد اتهام زندانیان نوشته شده بود. بازپرس که از این لحظه می خواهم او را پروفیسور بنامم، از داخل کتاب نام چند نفری را روی یک تکه کاغذی نوشت و از مدیر زندان خواست: «لطفا این آدم ها را یکی یکی برای ما حاضر کنید.»

اولین کسی که وارد اطاق مصاحبه (در صورتی که زندانیان و زندانبان متوجه نشوند، بهتر است بگوییم اطاق بازپرسی) شد، مردی بود لاغر اندام با ریشی نتراشیده، پوستی سفید، قدی بلند و نسبتا خوش قیافه، آدم را یاد خرده شاعران جوانی می انداخت که در هر محفل شاعرانه ای پشت استیژ حاضر می شود و شعر تازه اش را می خواند.

بازپرس، ببخشید، همان پروفیسور در مقابل متهم از جا بلند شد. آشکارا تلاش می کرد با متهم مهربان و خوش برخورد جلوه کند، ولی با همۀ تلاشی که می کرد ناخواسته در رفتار او یک نوع غرور و خود شیفتگی بزرگ منشانه ای دیده می شد که آدم را یاد شخصیت سریال پوارو می انداخت. این رفتار او شاید ناشی از شغلی بود که او را در طی سال ها همیشه حق به جانب جلوه داده و افراد مقابلش را گنهکار و مجرم کشیده بوده است.

پروفیسور با همان مهربانی ساختگی با متهم دست داد و لبخندی که بیشتر شیادانه بود تا مهربانانه، به چهرۀ بی رمق و رنگ پریدۀ متهم تحویل داد. در همان حال صندلیی را نشان داده گفت: «بنشینین جانم، بنشینین که خسته نشین.»

مرد با نگاهی از سر بهت به حلقۀ مردان نشسته روی صندلی ها در حالی که هر کدام یک قلم و کتابچه ای باز کرده به دستش داشتند، با حالتی شک و تردید، انگار به اجبار، برای لحظاتی به تک تک چهره های دانشجویانی که به او نگاه می کردند خیره شد، بعد روی صندلی نشست.

در این لحظه پروفیسور رو به متهم شروع کرد به توضیح: «ما از بخش تحقیق روی عوامل جرم، می خواهیم چند کلمۀ دوستانه با شما صحبت کنیم، هیچ ترس و نگرانی نداشته باشید. ما هیچ کلمه ای از این گفتگوی دوستانه را به جایی درز نمی دهیم حتی نام و مشخصات شما پیش ما محفوظ می ماند. فقط ریلکس آن چه را که ما می خواهیم شما جواب بدید.»

بعد با اشاره به دایرۀ همکارانش گفت: «فکر کن این ها چند نفر دوستانی هستند که آمده اند به ملاقات شما و با شما دوستانه صحبت می کنند.»

مرد لبخندی بر لبانش نقش بست و به نشانۀ تأیید سر تکان داد و چنان که به یک باره سویچ شده باشد گفت: «یاره آمر صایب تا به حالی هرچه خواستن ما بلبل واری گفتیم.»

پروفیسور خندید و گفت: «نه جانم، اشتباه نکن دوست عزیز، ما از تو چیزی نمی خواهیم. منظور ما تحقیق از شما نیست، یک مصاحبه دوستانه است.»

متهم دوباره از روی ناباوری خندید و گفت: «هرچه که هست باشه، برای ما چه فرقی می کنه. حالا مرا که می بینین دیگه آب از سرِ ما گذشته آمیر صایب کارتان را بکنین.»

پروفیسور رو به همراهان گفت: «ببینین دوست ما چقدر آدم صادق و صاف و ساده ای است. ما از متهمینی که در جریان تحقیق همکاری می کنند خیلی خوشمان میاید؛ چون هم به خودشان کمک می کنند هم به ما.»

مرد خندید و رو به پروفیسور گفت: «خوبی از خودتان اس آمیر صایب.»

پروفیسور ادامه داد: «می خواهم برای ما بگویی چگونه دستگیر شدی؟ روزی را بگو که تو را گرفتن، از کجا گرفتن، چگونه گرفتن، چه کارکردن ؟ یک مختصر…»

مرد در حالی که پنجه های دو دستش را داخل هم حلقه کرده و انگشتانش را با هم قالب می کرد تا از لرزش آن جلوگیری کند، ولی با آن هم لب بالایی اش تکان غیرعادی داشت، شروع کرد: «صبح بود آمیر صایب، آمدم سرای ساقی، آمدم که دانه گی بگیرم،
دور از جان هیروئنی هستم…»

پروفیسور شاید با درک اضطراب و لرزشی در صدای متهم حرف او را قطع کرده گفت: «بسیار آرام و خون سرد باش جانم، چند وقته می کشی؟»

«یادم نمیایه آمیر صایب، هفت ده سالی میشه.»

«خوب بعد چه شد؟»

«رفتم پیش خانه گل افروز گفتم دانۤگی بدی.»

گفت: «نیشه خو بکن، برو که پولیس میایه.»

گفتم: «من کاری نکردم چرا برم؟»

«دانه گی ام را گرفتم که دیدم دیگران دارند فرار می کنند، ولی من فرار نکردم، کاری نکرده بودم که فرار کنم، فقط خمار بودم، نشستم که دونگی ام را بکشم. هنوز نیشه نکرده بودم که پولیس رسید. یک گلاب نام بود و یک کریم خل، از چارمنزله خودشان را انداختند فرارکردن. گل افروز هم از در پشتی خودشه گم کرد.»

«گل افروز زن بود؟»ِ

«خوب، آره دیگه آمیر صایب، مگه شما گل افروزِ مرد هم دیدین؟»

در میان خندۀ حاضرین پروفیسور پرسید:

«منظورم این بود که او آن جا چه کار می کرد؟»

«گل افروز یک زنیه که آمیر صایبای حوزه میامد دیدنش.»

«معتاد بود؟»

«نه، شوهرش معتاد بود خودش هرکاره بود. گردنم بسته نشه آمیر صایب، خلاصه سات پولیسا و صایب منصبا همراییش تیر بود.»

پروفیسور که گفتی سوانح و سابقه گل افروز را در ذهنش حلاجی کرد و نتیجه گرفت و ادامه داد:

«گل افروز را گمشکو، شما را از کجا گرفتن؟»

«یک سه طبق خرابه است کنار امام فخر، دیدیش؟»

«نه از کجا دیدم، ما از این جا نیستیم.»

متهم که رفته رفته حالت عادی اش را بازیافته و تا حدودی رویش با پروفیسور باز شده بود رو به او گفت:

«باز برو ببین جای خوبی است، ولی اکنون تریاکی ها و ساقی ها آن جا را گرفتن، صاحبش نیست خانه خرابه شده. همو گل افروز با دو تا طفلش و شوورش کار مردم را آن جا راه می ندازن.»

«خوبه از همین جا خلاص شدیم می ریم، چرا فرار کردن؟»

«به اِی خاطر که ساقی بودن!»

پروفیسور که وانمود می کرد چیزی نفهمیده باشد رو به همکارانش ژیست پرسش گرانه ای به خود گرفت. متهم با دیدن چهرۀ پروفیسور گفت:

«نمی دانی ساقی چیه؟ هاهاها.»

پروفیسور گفت: «ساقی؟ نام کدام کسی است؟»

متهم جواب داد: «خوب بی غم استی به خدا! ساقی همینایی اند که دانه توزیع می کنند، به این خاطر فرار کردن که دانه توزیع می کردن!»

پروفیسور باز خودش را به نادانی زده گفت: «دانه توزیع می کردن؟»

متهم جواب داد: «لابد اینه هم نمی دانی؟ به این مواد که اندازۀ یک نیشه می فروشن می گیم دانه. اونا دانه گی توزیع می کردن.»

«خوب بعد چه شد؟»

«از آن جا مرا آوردن به سرگ، موتورسیکلت ام را هم گرفتن، فعلاً پانزده شبه اینه این جا هستم، حالا هم که در خدمت شما…»

«کیا بودن که تو را گرفت؟»

«کلگی بودن، آمر حوزۀ اول بود، آمر حوزۀ دوم بود، مواد مخدر بود، آمر حوزۀ برامان بود، چون خبر شده بودن که این جا پولیسا از ساقی ها و تریاکی ها حق می گیرن، کلگی شان بودن تا از ترس هم دیگه نتانن ساخت و پاخت کنند. راپورت داده بودن که آمر حوزه از معتادا حق می گیره.»

«چه حقی؟»

«حق را هم نمی فهمی؟ بابا مگه تو از افغانستان نیستی؟ حق یعنی از معتادا پول می گیره و می گذاره آن ها مواد بفروشه، از ساقی جدا می گیره از معتاد جدا.»

«چقدر می گیره؟»

«هر چه دستش رسید، نرخ نداره.»

«بعد؟»

«گفتم چرا مرا می گیرین، نه دانه دارم، نه ساقی هستم، اینه جیب هایم را بگردین. سی روپه به کیسه ام بود. مه بودم و خدا آن بالا، می خواستم برم که باز یکی دیگش آمد تفنگچه اش را پرک کرد سرم گفت: تکان نخور. گفتم اینه اِی دیگیش، آمر حوزه بود، از سابق آشناییم باهم. گفتم آمر صایب چه گناهیم؟ گفت: بریم به حوزه کار دارم با تو. گفتم مه کاری نکردم! سرم صدا کرد: گپ نزن بی پدر مادر. هرچه دَو و دشنام از دهنش برآمد به من گفت، خواهر و مادر و ناموس. مثلی که این ها را یک مدت دو زدن یادشان داده باشند، از هیچ چیزی کم نمیارن. زربرق مرا که تازه دانه گی را دود داده بودم گرفت، لوله کرد.»

پروفیسور در این لحظات فقط گوش می داد و گاهی سر تکان می داد و بعد از هر جمله ای که یادداشت می کرد یک کلمه می گفت: «بعد؟»

«بعدش مرا سوار کردن به لنجر، به حوزه برد، بعد شروع کردن به زدن که اقرار کن، اینه جای کیبل زخمایش هنوز مانده.»

متهم در این هنگام پاچه های پیژامه اش را بالا کشید. استخوان مهره های گرد روی مچِ پا سیاه شده بود و درست یک انگشت بالاتر از مچ پا روی استخوان ساق، زخمی به اندازه یک انگشت مثل گوشت تازه با خراش های خونین دهان باز کرده بود. گرچند نشان می داد چند روزی گذشته، ولی زخم ها هنوز تازه بود. به نظر می رسید زخم از زیر، تازه به تازه سر باز می کند و خرده خرده پا را می خورد. پروفیسور با دیدن زخم ها با شوق زدگی گفت:

«بچه ها عکس، عکس یادتان نره.»

سه چهارتا از دانشجویانش کمره های موبایل شان را روشن کردند.

پروفیسور دستور می داد:

«از بالاتر بگیر که به عکس روشن بیایه، از این زاویه هم بگیرین؛ طوری بگیرین که صورت هم بیایه. این به این خاطر است که کسی ممکن ادعا کنه عکس از این نیست. دانشجویان با اشتیاق عکس های شان را که گرفتند بازجویی دوباره از سر گرفته شد. در این
حال پروفسور به دانشجویانش گفت شما هم اگه سؤالی در ذهن تان گشت می توانید بپرسید.»

متهم ادامه داد:

«اینه با کیبل بسته بودند. از بس پایم را وقتی می زدند تکان تکان می دادم که سیم ها به پایم گور شدند و هی می خلید تا زخم شد، خون روان شد. یک جای سیم که بسته بودن پوستک شده بود لامذب، سیم های آهنی اش ریشه ریشه بیرون زده بود، همان لامذب به پوست پایم می خلید و رفته رفته کم کم زخم کرد. اینه این طوری شد دیگه. هرچه پایم را بیشتر تکان می دادم سرِ سیم بیشتر فرو می رفت مثل سوزن.»

یکی پرسید:

«با چه زده که ایطور زخم کرده؟»

پروفیسور به جای متهم گفت:

«احتمالاً این جای ولچک باشه، جای زدن در این قسمت زخم ایجاد نمی کنه.»

بعد رو به متهم گفت:

«شما را زولانه کرده بودند؟»

متهم گفت:

«نه این جای کیبل است آمر صایب، با سیم بسته بودند وقتی فلک کردند…»

در این لحظه پروفیسور تصویر تنابی را در دستش تمثیل کرد و دستش را از میان دو پای متهم عبور داده گفت:

«احیانا این گونه بسته بوده که سیم را از این قسمت تیر کرده بوده، بعد این جا سیم قید شده و اِی بیچاره هم هرچه پایش را تکان می داده بیشتر فشار می آورده تا جایی که پای زخم شده. سیم از این کیبلی بود یا آهنی مثل زنجیر؟»

«سیمِ برق بود آمر صایب. گفتم که یک جای سیم لوچ شده بود و سیم هایش اِی طور ریشه ریشه شده از پوش درآمده بود. همو مثل سوزن وقتی میزد روی پایم می خلید. هرچه پایم را بیشتر تکان می دادم لامذب بیشتر می خلید داخل گوشت. آن قدر زدن تا خسته شدن بعد تلنگ زد که افتادم.»

«تلینگ چیه؟»

«تلینگ یعنی تیله کرد.»

پروفیسور با شیطنتی انگار شوخ گفت: «با دست تلییینگ زد یا با پا؟»

همه خندیدند. متهم نیز با همان شیطنت جواب داد:

«با پا تلییینگ داد.»

دوباره همه خندیدند. متهم ادامه داد:

«آمر صایب تو هم شوخ هستی ها!»

پروفیسور در این لحظه شگرد دیگری از تحقیق اش را برای دانشجویان توضیح داد:

«ببینین بچه ها هنگام تحقیق برای این که راست آزمایی و دروغ سنجی کرده باشیم، باید یک بار دیگه از سر شروع کنیم. گفته های متهم را یک بار دیگه سرش تکرار کنیم. بعد خودش رو به محکوم سؤال کرد:

«برگردیم به نیم ساعت قبل از دستگیری. وقتی تو را گرفت چند تا موتر بودند؟»

«سه تا لنجر بود به گمانم.»

«چند نفر بودند، در هر کدام چند تا عسکر؟»

«اونش یادم نمیایه آمر صایب، اینه وقتی ساقیا فرار کردن ما را گرفتن. شیشته بودم نیشه که یک عسکر آمد تفنگش را پرک کرد که تکان نخور. به نظرش من انتحاری ام. هاهاها اگه مردین انتحاری بگیرین. ما مردم یک مثل داریم که نه سیر خوردیم نه از بوی سیر می ترسیم. من که ساقی نبودم چرا مرا گرفت.»

«چطوری سوار لینجر کردند؟»

«همیتو تلینگ می داد با لگد می زدند، خودم سوار شدم.»

پروفیسور: «باز چه شد؟»

«داخل لینجر که شیشتم باز ترق یک سیلی زد.»

«کی زد؟»

«همو عسکرا»

پروفیسور روبه همکاران کرده گفت:

«دیدین در قسمت صحبت های قبلی این سیلی را نگفته بود. اینالی امکان داره خیلی چیزها در پرسش های تکراری روشن شود یا انکار. این روش برای اثبات دروغ یک متهم است.»

متهم بهت زده با شک به طرف پروفیسور نگاه می کرد و گاهی با نگاهی که انگار سؤالی بپرسد به حلقۀ دانشجوها خیره می شد.

پروفیسور گفت: «ادامه بده جانم، بعد چه شد؟»

تازه احساس می شد که متهم نسبت به قضیه مشکوک شده است، با آن هم ادامه حرفش را پی گرفت:

«داخل لنجر که شیشته بودم باز ترق سیلی زد. گفتم نزن نامرد، غریب گیر آوردی، خوشت میایه هی می زنی؟ باز ترق زد و شروع کرد به دو زدن به خوار مادرِ ما. گفتم نزن، گفت بی پدر دانه می فروشی باز می گی نزن؟ گفتم نه بابا جان. باز ترقی با مشت زد به دهنم، خون را تف کردم گفتم پدرِ من، خوشکلِ من نزن. گفت چه کار می کردی این جا؟ گفتم: تو نزن فرصت بدی من می گم برات. باز ترقی زد به گوشم. گفتم مادرت خوب پدرت خوب چرا می زنی آخه؟»

«گفت مواد می فروشی؟»

گفتم: «فقط مصرف می کنم، نمی فروشم.»

دست کردم به جیبم و گفتم: «اینه ببین اگه من فروشنده بودم سی روپه د جیبم داشتم؟ سی روپه را که نشان دادم از دستم قاپید مثلی که مال پدرش باشه.»

پروفیسور با تعجب پرسید: «سی روپه تان را گرفت؟»

«آره، پس نگرفت؟ در او زمان نیشه هم بودم هرچه می زد نمی فهمیدم، ولی زبانم را که بسته نکرده بودن، چیزهایی از دهنم می برآمد که شاید خوشش نمیامد، به همی خاطر تا حوزه مرا زده رفت. این ها خوشش میایه سیلی بزنه به روی مردم.»

«چقدر خریده بودی؟»

«یک دانه گی پنجا روپگی خریده بودم، پوله را هم از مادرم با هزار بدبختی قرض گرفتم. بیست و پنج روپه شه مصرف کرده بودم، بیست و پنج روپش د جیبم مانده بود که او را هم آمر حوزه گرفت داخل دوسیه ام هست.»

«او باقی بیست و پنج روپگی مواد را به کجا گرفت؟»

«دانه گی را می گی؟ همان جا داخل حوزه گرفت! همان موقع که می خواستند مرا فلک کنن. گفت آن قدر بزنم که اقرار کنی ساقی هستی. بعد که دیدن اقرار نمی کنم گفتن سرقت مسلحانه. گفتم مه و سرقت؟ اینه سرقت مسلحانه به قیافه من می خوره؟ شنیدین که می گن به تاو بگیر که به مرگ راضی شوه؟ یکی که لباس نظامی نداشت با پیرن تنبان بود به نظرم آمر بود، گفت: موترسیکلیت از کی است؟»

«گفتم از خودم است، از دوستم امانت گرفتم. همو پیرن تنبان واله که بهش خوجه می گفتن باز شروع کرد به زدن. امرش هم می چلید ولی لباس شخصی داشت، جوان بود.»

متهم در این لحظه مکثی کرد با نگاهی به یکی از مصاحبه کننده ها گفت:

«اینه دسن و سال ای برادر بود، گپِ همو بیشتر می چلید. همو، هم می زد هم می گفت اقرار کن که موترسیکلت دزدی می کنی اگه نه خودم به حرف میارم. گفتم تو اگه کیبل داری و پشت میز هستی مه بالای سر خدا دارم. سرم صدا کرد که بی ناموس تو خدا را هم می شناسی؟ گفتم نه پس خدا فقط مال زوردارا و کیبل والا است. شترق زد به گوشم، با لگد زد به مادرزادم. بعد با لگد زد به دهنم صدا کرد: خدا اینه، شنیدی صدای خدا را. من دیگه افتاده بودم، ساختمان دور سرم می چرخید.

پروفیسور پرسید: «ساختمان چند منزله بود؟»

«گفتم که در منزل اول مرا زدند. به منزل دوم که بردند از موهایم گرفت، چارپنج دفعه سرم را زد به روی میز مثلی این که هندوانه را به داخل آب غوطه بدی؟ هموطور، سرم را می کشید بالا، می زد به میز و می گفت: تو خدا داری؟ بگو که خدا نداری. گفتم تاحالی می گفتی دزدی کردی حالا میگه بگو که خدا نداری. از حال رفتم. بعد فلک کردند. دو نفر پاهایم را گرفتند و خود خواجه شروع کرد به زدن. اینه جای سیم. متهم دوباره پاچه شلوارش را بالا کشید.»

زخم اکنون سر باز کرده خون از آن جاری شده بود؛ طوری که پروفیسور حالش بد شد و گفت بسه بسه دیگه دیدیم. خون روی استخوان ساق راه افتاده بود.

پروفیسور رو به همکارانش گفت: «پولیس ما همان طور که در هر کاری غیرمسلکی است، در این زمینه هم مسلکی نیستند، اگه نه شکنجه باید آثاری از خود به جا نگذاره. همین حالا هم بعضی پولیس های مسلکی از رژیم سابق مانده که تبحر دارند در این کار. ما در زندان پل چرخی با یک نفر مصاحبه کردیم، طوری شکنجه شده بود که هیچ آثاری از شکنجه روی بدنش نبود. دستش را به مدت هفتاد و دو ساعت طوری بسته بودن که هیچ اثر ظاهری نداشت. در این روش دست متهم را از پشت گردن تا کرده به مدت سه روز همان طور بسته نگه می دارند تا نفر از دست و پا شل میشه.»

پروفیسور باز رو به متهم پرسید: «با چه می زد؟»

«با هرچه دم دستش بود آمر صایب، ولی کیبل دست همو خواجه بود. گلاب به روی تان از بس زد خودم را تر کردم. هی می زد و می گفت بگو که موترسیلکت را دزدیدم، ولی من فقط صدا می کردم به پیر به پیامبر، به خدا… یا الله. اما کو گوش شنوا.»

در این هنگام متهم بغض کرد و دستش را رو به آسمان بلند کرده ادامه داد:

«نه از اون بالا جواب میامد نه اینا دلش به رحم میامد، صدای غریب به خدا نمی رسه آمر صایب.»

متهم در این هنگام در میان هق هق گریه اش ادامه داد:

«خواجه صدا می کرد نام آن ها را با دهن کثیفت نیار. گفتم تنها مال تو که نیست بی انصاف، اینه امروز پانزده روزه این جایم.»

مدیر محبس که تمام مدت تحقیق را ساکت پشت میز نشسته بود در جواب گفت:

«امروز، روز چهاردهم است.»

«نه مدیر صایب، از شبی که مرا گرفت اگه حساب کنیم من پانزده روزه این جایم.»

مدیر جواب داد: «با همان شب اگه حساب کنی چارده روز میشه.»

متهم جواب داد: «شبِ پانزدهم است، شام مرا آورد. دستگیری شب ساعت شش بود، لت و کوپ خفتن شروع شد.»

پروفیسور خواست بگو مگوی متهم با مدیر را قطع کند پرسید:

«بالاخره اقرار کردی یا نه؟»

متهم جواب داد: »خبر ندارم آمر صایب، اگه به ورقه نوشته باشن که بله. شاید هم اقرار کرده باشم یادم نیه، خر را اون قدر بزنه به گه خوردن میفته.»

مدیر محبس از آن طرف باز وارد معرکه شد: «به دوسیه نوشته متهم به سرقت موتور.»

متهم جواب داد: «انگشت مرا گذاشت روی ورقه، به خدا که مه دیده باشم چه نوشته.»

یکی از دانشجوهای همراه پروفیسور از روی دلسوزی پرسید: «خیلی احساس درد داشتی؟»

متهم شروع کرد: «با کله می رفتم به خواب، به خواب هم همش کیبل خواب می دیدم. چند روز که همش کیبل به خوابم میامد و خوجه. خوجه که میامد تکان می خوردم بیدار می شدم.»

پروفیسور رو به همکارانش توضیح داد:

«یکی از آثار روانی شکنجه خواب های بد و خواب بیداری است. ترسیدن از خواب مدت ها بعد از آن برای قربانی ادامه پیدا می کنه.»

در آن حال رو به متهم کرده پرسید: «حالا چطوری، چه احساسی داری؟»

«احساس خوشی دارم.»

«یعنی این قصه ها را که می کنی ناراحت نمی شی؟»

«چرا؟ خوب شما نمی مانین، نگم که ایلای مان نمی کنین.»

«حالا چه میل داری؟»

«همی که شما مرا ایلا کنین برم اطاقم، خوابم میاد.»

«یک قطعه عکس اجازه هست؟»

«اجازه خو نیست، ولی اگه می گیرین بگیرین. این جا کِی اجازه ما را خواسته؟ ولی باز اگه می گیرین بگیرین. باز برای ما دوسیه دیگه تیار نکنین؟»

در حالی که همکارانش عکس می گرفتند پروفیسور پرسید: «حالا از دولت چه خواسته داری؟»

متهم جواب داد: «سلامتی.»

در این لحظه همه آن هایی که دور میز بودند خندیدند.

پروفیسور تکرار کرد: «نه منظورم اینه که از دولت چه خواهشی داری؟»

«از دولت خواهشی داشته باشم چه فایده؟ برآورده می کنی؟»

پروفیسور جواب داد: «فایده که به آن صورت نداره، ولی بی فایده هم نیست.»

متهم با بغض گفت: «می خواهم مرا آزاد کنه برم پیش مادرم. اینه می تانی؟»

پروفیسور جواب داد: «نه این که وظیفۀ ما نیست.»

متهم گفت: «وظیفۀ تو که نیست چرا می گی؟»

پروفیسور عصبانی جواب داد: «منظور یک چیزی بخواه که بتوان انجام داد؛ چیز دیگه ای اگه باشه.»

متهم جواب داد: «اینه اگه نمی تانی دیگه چه بگویم؟ یک گیلاس آو خواهش کنم داده می تانی؟»

پروفیسور دست پاچه دور و برش را به دنبال آب نگاه کرد، ولی نه آبی دید و نه گیلاسی.

در این حال متهم با خود زمزمه کرد: «یک زندانی غیر از آزادی دیگه چه می خواهه؟»

پروفیسور باز تکرار کرد: «گفتیم شاید یگان خواهشی که از دست ما برایه.»

متهم جواب داد: «وقتی یک گیلاس آو از دست تو نمیایه چرا ادعای کلان کلان می کنی؟»

پروفیسور عرقش را پاک کرد و گفت: «صبر کن، حالا تا آب بیاره اگه گفتنی داری.»

متهم گفت: «اگه مرا بگذارین برم به سلولم، خوابم میایه، این که از دست شما می برایه؟»

پروفیسور جواب داد: «بله. می تانی بری.»

متهم سلانه سلانه حلقۀ مردان را ترک کرد در حالی که پروفیسور هنوز داشت عرق هایش را خشک می کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عبدالواحد رفیعی