کاش دیشب از فرید ساعت شروعش را میپرسیدم. حداقل این طور میتوانستم تصور کنم که الان چه خبر است و چه اتفاقاتی در حال رخ دادن. «فهیمه جان مادرت کجا شد؟» مادر زینب از اتاق بیرون آمده و با خودش بوی حمام دارد. «بیرون رفته، کدام چیز میخره.» مادر کلانم روی مبل راحتی نشسته، موهای خاکستری اش را دو دسته کرده و از دو طرف آنها را میبافد. با ذوقی که از لحنش به گوشم رسید، گفت: «آبه سهیلا! بیا بیشی که حالی بوله تو بخشه موسات ترى مِرَه.»
دیروز بعد از ظهر بود که خواندم. قبل از این که زینب و مادرش به خانه ی ما بیایند. چقدر بعد از خواندنش ذوق کردم. دیروز ظهر حاج آقای برنامهی تلویزیونی ای که مادرم هیچ وقت آن را از دست نمی دهد. (البته به غیر از روزهایی که مهمان داریم)، بخشی از آن را در برنامه خوانـد و مــن هــم اتفاقی شنیدم. آشپزخانه کاملاً نامرتب است مادر گفته بود قبل از این که بیاید، باید آشپزخانه را تمیز کرده باشم. کاش میشد به فرید زنگ بزنم و از اخبار امروز بپرسم. اگر مهمان نداشتیم، حتماً پشت لپ تاپ می نشستم و خودم لحظه به لحظه اخبار را پیگیری میکردم. صدای کلید انداختن در قفل در می آید.
مادرم با یک بغل سبزی داخل می شود. «ووی بوله جان، ناق خوده عاذاب کدی، حالی یک چیز موخوردیم دیگه.» صدای مادر زینب شور و شوقی دارد که حتماً جزئیات بیشترش در چهره اش نمایان شده است. مادرم سبزی به بغل کنار اوپن آشپزخانه ایستاده است و منتظر است که سفره ی سبزی را ببرم. «دیر شده، ولی خیر است. نفر زیاد استیم، زود جور میشه.» در کابینت زیر سینک ظرف شویی را باز میکنم که سفره ی سبزی را در بیاورم
عجیب بود برایم. نه در مدرسه و نه در این یک سال دانشگاه هیچ وقت چنین چیزی نه خوانده و نه شنیده بودم. با تمام چیزهایی که می دانستم، فرق داشت. ذرهای از مظلومیت در آن پیدا نمی کردی و در عوض، صلابت و قاطعیت در آن موج میزد. هنوز جملات خطبه ای که دیروز بعد از ظهر خواندم، در ذهنم است. از مصداقی که برای تک تک آن جملات پیدا کرده ام، حس خوشی سراسر ذهنم را فرا گرفته است. مادر سبد سبزی را روی سینک ظرف شویی می گذارد که سبزی ها را بشوید. با خودم تکرار میکنم:
«امر به معروف و نهی از منکر یعنی دعوت به اسلام همراه رد مظالم و مخالفت با ظالم و…»
«میوه برایشان ببر، مانده شدن.»
مادرم میگوید. ادامه اش را فراموش کرده ام. چند معنای دیگر هم داشت. میوه ها را کنار سفره میگذارم. زینب هم کنارشان نشسته و دستهایش گلی است. ساعت از دوازده گذشته است. حتماً حالی در کابل غوغاست. خیابانها از جمعیت پر است و مردم دست به دست و شانه به شانه، شعار میدهند. شاید بعضی ها خانوادگی آمده باشند. شاید مادران کودکان نوزاد خود را بغل کرده و شانه به شانه دیگران میروند و شعار میدهند. کابل امروز چه شکوهی دارد… قورمه ی گوشت آماده است. اما لوبیاها کمی ناپخته مانده اند. دیگ آب جوش قل میزند و منتظر است که آشکهای خام شکم پر را به خوردش بدهیم. فقط کمی دیگر مانده که تمام آشکها پر شود. «اینایش که جور شده، دَ دیگ بنداز که حالی فرید می آید، گشته است.» مادرم می داند که فرید سر ساعت دو می آید و همان لحظه هم غذا می خواهد.
دو روز پیش که در خیابان قدم میزدم، یک خانم خیلی محجبه ی ایرانی فریاد زد: «خانم! رژ تو پاک کن.» نمیفهمم این کدام بخش از آن تعریف بود؛ دعوت به اسلام یا رد مظالم یا… نمیدانم شاید هم همهی آنها!!!
دوباره به یاد کابل افتادم. کاش فرید زودتر بیاید. حتماً عکسهای جمعیت میلیونی تظاهرات امروز را دارد. ساعت دو است. پر کردن آشک ها تمام شده، ولی همه با دستهای سفید از آرد، هم چنان نشسته اند و قصه می کنند. فرید آمد. «فهیمه! برای فرید جان یک غوری کلان بیار.»
صدای فرید غمگین است: «زیاد نیار، دِلِم نمیشه.» هیچ وقت این جمله را نمی گفت، مگر وقتهایی که دل درد میبود. «امروز در بین تظاهر کننده های «جنبش روشنایی» در میدان «دهمزنگ» چند انتحاری شده. جوان جوان آدم ها تیکه تیکه شدند.» آهی عمیق می کشد.
نصف غوری از آشک پر شده است. مادر زینب که به دیواره ی اوپن آشپزخانه تکیه داده، محکم روی پایش می زند. دامن پیراهنش از آرد سفید می شود. «خاک دَ سرمَ! زینب دَ مو سهیلا یک زنگ بزن که اَمو کجایه؟ شوی اَزوم قَدَر دَ ای چیزا شَوق دَرَه.»
زینب با دستهای سفید از آرد، گوشی اش را بر می دارد و تماس می گیرد. جواب نمیدهند. غوری کاملاً از آشک پر شده است. زینب از جایش بلند می شود و با همان دستهای آردی به اتاق میرود. صورت مادر زینب سفید شده، اما نه از آرد. غوری پر از آشک را با سفرهی کوچک، پیش فرید میگذارم و گوشی موبایلش را بر می دارم. میگوید: «عکسهای امروزه نگاه نکن، دل آدم بد میشه.»
دستم خشک شده، سر انگشتانم احساس سرما میکنم. به فرید نگاه می کنم که آشکها را سالم سالم میخورد. موبایلش را پس می گذارم. چرا؟ نمیدانم چرایم به چیست. فقط می دانم که «چرا» است و مدام در ذهنم تکرار می شود. بساط آرد و خمیر جمع شده است. مادر زینب دست هایش را می شوید. تقریباً همه چیز آماده است برای خوردن آشک ها. اما واقعاً چرا؟ لب های مادر زینب تکان می خورد، اما صدایی از او بلند نمی شود. ذهنم را طرف جمله های خطبه ای که دیروز خواندم، منحرف میکنم. چند سال قبل از عاشورا بود؟ آها! دو سال، دو سال قبل از عاشورا در منا. خطبه ی امام حسین، دو سال قبل از عاشورا در منا… کاش یادم بیاید. امر به معروف و نهی از منکر یعنی دعوت به اسلام همراه رد مظالم و مخالفت با ظالم و…
فرید غوری خالی را روی اوپن آشپزخانه میگذارد و خداحافظی می کند.
می گفت: «حتما بیشتر از صدها نفر کشته شدن، دَ عکسا تیکه های بدن بود که روی زمین افتاده بود.» بغضم را قورت دادم. مادر زینب به سمت اتاق می رود. نزدیک در اتاق، زینب در را باز میکند. «بیا مادر، همراه سهیلا گپ بزن.»
دانه های سفید آرد روی موهای سیاه زینب خیلی به چشم می آید. مادرم زیر لب چیزی می گوید. مادر کلان جای نمازی اش را گرفته و می خواهد نماز بخواند. فرید میگفت: «جوان جوان آدمها، تیکه تیکه شدن» بغضم را دوباره بلعیدم. این بار محکم تر.
«یادم رفت که به فرید جان بگویم از راه خود دوغ و نوشابه بیاره، باز برش زنگ بزن بگو که شب پارک مِریم.» مادرم زیر لب نوچ نوچ میکند و می گوید: «خدا لعنتشان کنه!»
کمی نعنای خشک روی آشکهای پخته داخل غوری می ریزم. چراها هنوز در ذهنم می چرخند.
آه! بالاخره یک چیز دیگر هم یادم آمد؛ «امر به معروف و نهی از منکر یعنی دعوت به اسلام همراه رد مظالم و مخالفت با ظالم و تقسیم بیت المال و غنائم و…»