گمراهم و تو یگانه راهی ای دوست!
این تنهایی را تو پناهی، ای دوست
بگو تادست و دامن را بشويند
ز کبر و کينه ميهن را بشويند
لهجهام درّ دری اما زبانم پارسیست
روح من شهنامه است و جسم و جانم پارسیست
تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
کبود جامه ازین تنگنای درد گذشت
خوشا آهوی صحرا با لبانش نام ما گفته
مرنج ای دل که دلبر وصف ما یا ناسزا گفته
زنی را میشناسم که با دستی خانه می تکاند
و با دست دیگرش گهواره مرد آزادی را تکان میدهد...
در من تمام درد جهان رقص میکند
چنگیز های چرخ زمان رقص میکند
هر بیوطن به یاد وطن گریه میکند
مرغ اسیر پشت چمن گریه میکند
سروگونه سالها در استقامت سوختیم
پیش امواج جهنم پر صلابت سوختیم
انفجارِ قلبِ عشق...، اخبار، تکراری شده
مرگِ یک، ده، صد، هزار... آمار، تکراری شده
گناه موسم و باران و روزگار نبود
نصیب دهکده ی خرد ما بهار نبود
زندهگی در سرزمینم غمگینترین شعریست
که نه معنا میشود و نه به هیچ زبانی برگردانده...