در سكوت خواهشین این اتاق شرمگین
میوزم چون شعر بر دامان لبهایت، ببین
برو به پیش نگاهش ببار دیوانه!
برو برو که نداری قرار دیوانه!
یاد او می زند قدم به سرت هی قدم می زنی به دور اتاق
سهم تو از جهان او چه شده است؟غیر یک قلب خستۀ پُر داغ
بنا بر یک خبر اوضاع چشمان تو بحرانی ست
درون چشمهایت موجهای سبز زندانی ست
افکار من صد جای دیگر پرت شد اما
افتاد چون قندی درون قهوه ی تلخی
من که زاییدهی همین خاکم، ریشهی من که از خراسان است
من کجا را وطن بنامم پس؟ من که دار و ندارم ایران است
اسپند بلا بند... بلا بند نمیشه
یا بند به این شیوه و این فَند، نمیشه...
آغوش باز کردی اما کفن شدی
گهواره را نداده تکان، گورکن شدی
لعل ما مشترک است و دو بدخشان داریم
چند جسمیم جدامانده که یک جان داریم
با حجم اشک ما، دریا برابر است
با سوز قلب ما، صحرا برابر است
برف آمده به قامت قحطی و انتحار
گلشا چگونه سر کند امسال تا بهار؟
این مشت کمی است، باش ویرانتر از این
باید بشوی شکستهدندانتر از این