امید گاهی به خانۀ ما میآید
به خندهاش بیدار میشویم...
ابر بهاره این همه باران نمی شود
قلب شکسته این همه سوزان نمی شود
ای کاش میان من و تو جوش محبت
آشفته تر از پیش شکوفان شود امروز
همیشه در تو بهار و پرنده میجویم
که با تو پنجرهای، بازگشته بر رویم
چنان به قلب زمین و زمان عزا برپاست
که کربلا شده آن، این چو روز عاشوراست
سحرگاهان که عطری از غزلهای تو بر خیزد
هزاران گل به دور رود آوای تو برخیزد
پرستوی نگاهت تا در این دل لانه می سازد
شراب چشم شهلایت مرا دیوانه می سازد
و عاقبت به حضور بهار پی بردیم
به عطر گمشدهی روزگار پی بردیم
شور از دم ذوالفقار، آموخته است
از دودهی آفتاب، اندوخته است
آسمان برف و مه و صاعقه را کرده گسیل
یا خدا مرگ فرستاده به مرد و زن ایل؟
چارسو درخشیدن گرچه کار خورشید است
کوچه جماران هم در شمار خورشید است
دویدهام از پی تو بیسر، چه جستوجویی چه افتوخیزی
و تو چنان آهوان وحشی، ز سایهام نیز میگریزی