من زنده ام با گلوله یی در قلبم
دونده یی در اطراف دیورند...
خواستم تا که باز بنویسم
از تو و مهربانیات مادر
باید عاشق باشد
که زمستان آمده را نفهمد
یارای جنبش از پر و بالش درآورده
سودای پویش از خط و خالش درآورده
با سلام و با کلامی آرزو دارم ترا
در تپش های نفس ها جستجو دارم ترا
و خوب یاد گرفتم که کور و کر باشم
همیشه در دل این شهر، باربر باشم
به خون تپید کابلم خدای من کجاستی
چه با شکوه، همچنان در اوج کبریاستی
زمین، زمینهٔ تاریک بودنت شده است
چرا اسیر سکوتی چرا چنین گیجی؟
معلم از دلم بردار مکتوبات نایل را
مرا دیوانه کرد اینها چه میپرسی مسائل را
زخم نهانی در نهادم از ازل باشد
تا در کجای این بنای جان، خلل باشد
کوتاهیِ پنج و ده و هشتاد و نود نیست
آمار گرفتاریِ ما کارِ عدد نیست