بیا با خودت بوی باران بیاور
به دلهای دلتنگ، ایمان بیاور
به پای زخمی و با کفش های پاره دویدی
دویدی و نرسیدی... دویدی و نرسیدی...
اگرچه روز دراز و درِ قفس باز است
ولی دریغ که پشتِ درِ قفس، باز است
دل من مثل گلی بود که پر پر میشد
اگر اندازهی عشقت دو برابر میشد
رویاهایم را میکارم بر خاکی مغموم
که مَختههای مادری آن را بارور کرده است...
نوای پر ز رازی از هنوز آغاز میآمد
عنانِ عقل بر دستانِ ظلمت...
برگرد سوی خانه، برای تو، دیر نیست
«بیگانگی» غمی است که درمانپذیر نیست
تاریخ این حکایت حزن آلود، درمانده از کشاکش دورانها
با سطرهای غم زده میگوید از سرگذشت تیره انسانها
ای که مرا روزها حسرت پهلوی توست
بالش رویایی ام راحت زانوی توست
بی نگاهت... بی نگاهت... مرده بودم بارها...
ای كه چشمانت گره وا می كنند از كارها
چه زیبا می شود خندید مهرت را
چگونه می توان سنجید مهرت را
ابری نباش بانو ای آسمانِ آبی
تا شهر بهره گیرد از برقِ آفتابی