باز هم تیغ غم از طاقت ما تیزتر است
نازنین! شب به شب این قصه غم انگیزتر است
من در این زندان بیدیوار آزادم
بعد از آن روزی که لبها و زبانم را زدند آتش...
پشتِسر از هرچه مرداب است، اشکم خستهتر
پیشِرو از هرچه بنبست است، چشمت بستهتر
به روی مغزم اگر هر قدر قدم زده باشی
بخند! دوست ندارم غریب و غمزده باشی
دوباره مثل خودم، با خودم، بدون خودم
نشستهایم مقابل، من و جنون خودم
کی توانم بعد ازین من ترک دیدارت کنم
گر به خواب ناز باشی زود بیدارت کنم
در نگاه ما نمای گریهآور یافته
صحنههای سادهای که شور محشر یافته
های فقرآلودگان! آن گنج بادآورد کو؟
آن یَل گردنفراز پهنهی ناورد کو؟
از وجودت راه میافتد منِ تنها منت
روح سرگردانِ مانده در تهِ پیراهنت
با نوبت هر که میدهد اینروزها دردم
از دشمنان دلگیرم و از دوست دلسردم
با عشق زندهگی کن و با غم کمیبخند
هر ماه نیست ماه محرم کمی بخند
دوباره گریه کردم رود رود امواج آمو را
غم دلتنگیام را غصهی کوچ پرستو را