به باران می رسد ایل و تبارت
به مشک بیهقی باغ و بهارت
بی تو شبم، که تا به ابد در سیاهیام
یک ماه، نیست در صدد روبهراهیام
نگاه میکنی و این نگاه، اشراقیست
نگاه کن که دلم یک جزیره مشتاقیست
جاده آماده، تو آماده و حالا حرکت
کار نگذار از امروز به فردا، حرکت
تفتیده تف به تف به همه کشور آفتاب
از باختر گداخته تا خاور آفتاب
شب است، پنجره باز است و ماه پنهان است
اتاق کهنهی من سرزمینِ ویران است
يك بار ديگر بازى دار و سر ما
تابيده خون بر آفتاب از پيكر ما
باید دمی با عشق همپیمانه باشی
با هر کسی جز حضرتش بیگانه باشی
یک جهان سوگ یک جهان ماتم
یک جهان شور یک جهان شیون
من زنم، یک دردمند دورۀ دیرینه ام
وارث غمهای بیپایان صد تهمینه ام
امشب به من از رستم و از ببرِ بیان خوان!
شهنامه اگر نیست، کمی از اخوان خوان!
بغض کرده چشمم امشب موج طوفانی ستم
کوره راه سرنوشت زشت طولانی ستم