اینها تویی؛ صحرا و سنگ و کوه و رودی نیست
زیباییات را ـ هر چه میبینم ـ حدودی نیست
دلتنگ آن آغوش تنگم، هیچ تصویری
اندازه چشم تو شرقی و شهودی نیست
لای دو انگشت تو با سیگار میسوزم
از ساختن با سوختن هم هیچ سودی نیست
حتا ترا با بالشی یکجا نمیخواهم
عشق است این، خودخواهی و بخل و حسودی نیست
وقتی که اسباب تماشایت فراهم نیست
وقتی شرابی نیست، شوری نیست، دودی نیست
شیطان نومیدم، وجودم ساز غمگینی است
یک گل نشاط از ـ روزگاری که تو بودی ـ نیست