باز عید آمد و عیدانه ندارم به شما
غیر یک شعر غریبانه ندارم به شما
ای بلخ با شکوه تو زندهست زندگی
پاینده هست عشق و تپندهست زندگی
امتداد بازوان منی
چونان دانههای کاج...
ماه جاری و غزل دست فشان در حرمت
جوی آیینه و فانوس، روان در حرمت
آنجا تن غرق خونت اگر سر ندارد
اینجا منم آن شهیدی که پیکر ندارد
بیاعتنا به فلسفه کور جنگها
تشدید دست و پاشکنی های سنگها
به چه جادۀ خالی گل آرزو فشانم؟
به کدام کوچه حامد! بروم غزل بخوانم
دستی شکافت نای به آتش کشیده را
سوزاند، های های به آتش کشیده را
بارانزدهی چشم منی، نم نکشیدی
چاییِ پس از خستگیاِی، دم نکشیدی
حسین نام من و شعر من نشانهی من
و کربلا سفر سرخ و عاشقانهی من
جهان در طبع خود تلخ است و با شیرین نمی سازد
رفیقم، رنج دی با شور فروردین نمیسازد
رئوف باشد اگر چشمهایت اینگونه
تمامِ زنجرهها جانگداز صف بکشند