در تداوم میعاد های وارونه
صلابت گریز را گم کرده ام!
دمید از چار سویت مشعل صبح و سحر شاعر
درختی ماه را پیچیده بر دور کمر شاعر
هزار سال طول کشید
تا به اینجا برسیم...
كیام من، که با زمزمۀ باد میخوانم،
شرشر آبم یا که سکوت یک کوچه خلوت؟
باز کن در که به جان آمدم از دربدری
زندگی می گذرد یا شده ام من گذری
فقط نه سرخ شد از خون هل اتی کوچه
که شرم داشت از آن طرفه ماجرا کوچه
خبر داری چهل سالم شده یار
اجل پیگیر احوالم شده یار
باد از هر ویرانه ای كه بگذرد
لشكری در صدای اوست...
در رگم رودخانهها جاری
من دعا میکنم که برگردی
عروسکم ایرونیست، با من شده مهاجر
چشمای اُن بارونیست، با من شده مهاجر
تبر چه شاخ و بُنِ سرو را تکان بدهد
دوباره سبز و باز ایستاده جان بدهد
از گذشته، ای دوشنبه، تاجیکستانیترم
عشق تهران در رگم جاریست، ایرانیترم