گذشت زمان
زیبایی را از محبوبم میگیرد
و او کمکم مرا فراموش خواهد کرد
باید در همین بیست و چند سالگی
جلوی آن روزها را بگیرم
جلوی افتادن دندانهایم
خیرهگی چشمها
و مردن حلزون گوشم را
در شیب تند
.
اول باید بدانم
چه وقت لکنت زبان میگیرم؟
آخر محبوبم دوست دارد
حرفهای عاشقانه بشنود
.
باید بدانم
استخوانهای فرتوت در بین سلولها
و ناتوانی در کدام قسمت بدنم رشد میکند
.
زمان از اشیا میگذرد
از مبلمان خانۀ ما
از میدان شهدا
و همه چیز را کهنه میکند
زمان در زندان طولانی است
مثل غربت
نامرد با چاقویش
خراش میاندازد روی آدمی
.
همه چیز گذشته
مزۀ خاک میدهد دهانم
و مورچهها
در چشمانم تاریکی را جابهجا میکنند
شدم پوست و استخوان
هفتاد و هفت سالم است
و هیچ یک از این کارها را نکردهام
گذشت زمان
حتی عقاب را میکشد.