آخرین اشعار

گذشت زمان

گذشت زمان

زیبایی را از محبوبم می‌گیرد

و او کم‌کم مرا فراموش خواهد کرد

باید در همین بیست و چند سالگی

جلوی آن روزها را بگیرم

جلوی افتادن دندان‌هایم

خیره‌گی چشم‌ها

و مردن حلزون گوشم را

در شیب تند

.

اول باید بدانم

چه وقت لکنت زبان می‌گیرم؟

آخر محبوبم دوست دارد

حرف‌های عاشقانه بشنود

.

باید بدانم

استخوان‌های فرتوت در بین سلول‌ها

و ناتوانی در کدام قسمت بدنم رشد می‌کند

.

زمان از اشیا می‌گذرد

از مبلمان خانۀ ما

از میدان شهدا

و همه چیز را کهنه می‌کند

زمان در زندان طولانی است

مثل غربت

نامرد با چاقویش

خراش می‌اندازد روی آدمی

.

همه چیز گذشته

مزۀ خاک می‌دهد دهانم

و مورچه‌ها

در چشمانم تاریکی را جابه‌جا می‌کنند

شدم پوست و استخوان

هفتاد و هفت سالم است

و هیچ یک از این کارها را نکرده‌ام

گذشت زمان

حتی عقاب را می‌کشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه