شیرازهای از گریهها و خندههایم را
در روزگارت جستجو کن رد پایم را
از کوچههای وحشتآلودِ جنون و خون
در خود بپاشان عطر دلگیر هوایم را
در عشق لغزیدی، نفهمیدی که بعد از آن
آتش بسوزاند تمام ماجرایم را
هی شعر میخوانم برایت از جهانِ پوچ
هی مینویسم قصههای انزوایم را
رنجی که در سلولهایم جای خوش کردهست
یک روز از من میگریزاند خدایم را