دردها را چگونه بنویسم، مثل این شعر بیزبان شده اند
خستگی، اشک، دائما در رنج… همه قانون این جهان شده اند
شانههایی که بار سنگین زندگی را به دوش بر می داشت
دیگر از پای مانده و خسته است، شانهها سخت ناتوان شده اند
شعر ها را کسی نمی خواند، زیستن در هنر چی بی معناست
عشق از زندگی برون رفته ست همه درگیر آب و نان شده اند
در فضا بوی درد می پیچد، در فضا بوی وحشت و باروت
ظلم، تبعید، خودکشی، کشتار، باعث اشک مادران شده اند
در حوالی ما فضا تنگ است، همه دخترانش افسرده
کار دنیا همیشه برعکس است، همهی پیرها جوان شده اند
همه از زندگی گریزان و معنی خنده را نمی فهمند
روزها سخت و تلخ می گذرد، همه بی نام و بی نشان شده اند