غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
این پیاده میشود آن سوار میشود
صفحه چیده میشود گیر و دار میشود
خدا همیشه به کار گره زدن بوده است
به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است
آی دوزخسفران! گاهِ دریغ آمده است
سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است
غزل نشد وطنم، اشکِ بیامان: وطنم!
فرار میکنم از این وطن به آن وطنم
در نگاهت غزل، زیاد شده
فاعلاتن فعَل زیاد شده
به این درخت ببین ساعتی شکوفا باش
رها شو از سر و تن، چشم شو تماشا باش
هر روز می رسم لب این سالخورده رود
با کوزه ای که بشنوم از آب ها سرود
ای روح سرگردان سرگردان سرگردان
از بلخ تا قونیه، از بهسود تا تهران
فتاد همهمه در ماهیان: چه غم شده است؟
عجیب هست ولی آب رود کم شده است
به پا كردی میان سینه ام صد سوز دیوانه
همان وقتی كه گفتی عاشقی، دیروز دیوانه
آتش زدی به من، به دل زخمی ام عزیز
یك چینی شكسته شدم ریز، ریز، ریز
خون من می جوشد و لبریز غیرت می شود
وقتی از حسنت میان جمع صحبت می شود