چون قوغ آتش داخل بنزین رهایم کن
حالا که خواهی رفت، بیتدفین رهایم کن
پاییز را بهانه گرفتم گریستم
از سوز دل زبانه گرفتم گریستم
چراغ داد و بوق بوق بوق زد پژو سوار
قدم جلو، قدم عقب، جلو نشست بی قرار
دبستانی خامم قصد بازی با جهان دارم
به قدر وسعت این آسمان کاغذ پران دارم
راهِ بی سرانجام است با تو پا به پا رفتن
گام اول عشق است؛ تا به انتها رفتن
هر کجا بزم شراب است؛ تویی پا به رکاب
نکند دستهگلی را بدهی باز به آب
شیشهها نیز اگر چند غبارآگیناند
عینکیهای جهان طایفۀ خوشبیناند
در این هوای نفسگیر و مرگی و دودی
نفس کشیدی و خفتی؛ ولی نیاسودی
دستم بگیر هرچه نباشد تو یارمی
ماه قبیله دختر ایل و تبارمی
غمنامهی دلخستهگیام بار تنم شد
از نبضِ کلمات وزین، پر دهنم شد
با سنگ هوس شیشه ای انگور شکستند
خمیازه ای متروک دل حور شکستند
مرگ از پوست آدمی میگذرد
و سرما از پیراهنش...