وطن، ای تن زخمی نیمه جان
لگدمالِ طراری طالبان...
آسمان است این که در گودال مقتل گم شده
یا که دنیای زنی آشفته بر تل گم شده؟
دلم غیر از طواف روی تو دینی نخواهد داشت
بجز اسطورۀ چشم تو تلقینی نخواهد داشت
آه، انسان به دست های خودش گور کرده است آرزوها را
زیر یک تل خاک پوشانده است خاطرات بلند افرا را
تو خورشیدی، شکوه آسمان را در تو میبینم
تراژیدی دلتنگ جهان را در تو می بینم
بنام خالق غوغا! بنام ِ این خیابانها!
مرا با خود بگردان در تمام این خیابانها
قدم به زندگی من، به خانهام بگذار
به حس و حال قشنگ زنانهام بگذار
رقص تو با آواز تمبک بستگی دارد
شادی به این عشق مبارک بستگی دارد
آسمان یکسره جاخورد و زمستان بارید
درد پیچید به خود، گریه فراوان بارید
در انتظار مرد مسافر کسی نبود
در دل اگر که بود به ظاهر کسی نبود
تو را از آب میگیرم تو را از بین ماهیها
اگر این گریه بگذارد، اگر این بیپناهیها
در فکر صیدش تا گرفتم مثلِ دام آرام
دیدم گرفته ماهِ من در کنجِ بام آرام