كابل، غروب، همهمه، باران دوچرخهران
میآيد از طلوع، غزلخوان دوچرخهران
یلدا نه شب که ماه دل آرای کابل است
ماه تمام در دل شب های کابل است
چهار فصل وجودم لبالب از پاييز
سكوت لعنتى تو ، چه قدر رعب انگيز!
کودکم گل بخور که نان این است
آنچه در شأن میهمان، این است
شاعر نداشت حرف به گفتن بالاخره
رفت آبروی هرچه فعولن بالاخره
بهار چیست؟
زمستان سرد و بی باکی اگر شگوفه نبود
کهکشان آتش گرفت و آسمان چیزی نگفت
آفتاب از پا در افتاد و جهان چیزی نگفت
گیسو پریشان جاده را کمتر پریشان کن
قدری مدارا با دل غمگین آبان کن
وقتی برای از تو نوشتن مصمم
یعنی کنار توست که یک کوه محکمم
موجی ترا به ساحلِ دریا خلاصه کرد
چرخی زد و به دامنِ دریا خلاصه کرد
دنيا و هرچه هست در آن، ديو و دد شده
دنيا به قدر خوبی ما و تو بد شده
نقش پروین می شود انداخت بر پیراهنش
کهکشان را دوخت جای چِرمه روی دامنش