تا شنیدم خبرش را نفسم بند آمد
گریه در چهرهٔ شیطانی لبخند آمد
ديدنت انتهای خوشبختی نام تو در دعای شاعرهاست
از حضور تو شعر میبارد در گلويت صدای شاعرهاست
وقتی سنگی به برکه ای بزنند
پرندگان...
نه میل کوچه دارم نه تماشا
نه سودایی به سر دارم، نه رویا
ليلا مهاجر است كه حرفی نمی زند
آزرده خاطر است كه حرفی نمی زند
باد می آید، پس از آن فصل خیزش می رسد
ابر پیدا می شود، باران به ریزش می رسد
آی دیوانه! حذر کن که سرت بر دار است
تو به گل خیره شدی عالم و آدم خار است
کنار چشمه در آورده پیرهن مهتاب
به اشتیاق سپرده به آب تن مهتاب
نوشتم اسم ترا روی موج، سرگردان
که می رود به چنین بی خودی کران به کران
آن بوسه چیزی کم ندارد مثلِ این بوسه
هر بوسه در ذات خودش شد بهترین بوسه
این خانهای که خشت به خشتش پر از غم است
عمریست وقف روضۀ ماه محرم است
دستی بکش بر این دل تبدار مادر
آشفته ام آشفته ام بسیار مادر...