شاعر نداشت حرف به گفتن بالاخره
رفت آبروی هرچه فعولن بالاخره
یک مشت رنگ زرد بود یادگار عشق
یعنی که زنگ مانَد از آهن بالاخره
شاید شود حجابِ نگاهِ برهنهام
پیراهنی که میکشد از تن، بالاخره
یک قطره و دو قطره و سه قطره اشک ریخت
کمکم کشید بغض به شیون بالاخره
آزاده را که در غم زنجیرها نبود
بستی گره به گوشهی دامن بالاخره
بعد از تو، ناز میکشم از گَرد کوکنار
میراث دوست ماند به دشمن بالاخره
در عشق، استقامت از این بیشتر نخواه
من مرد عادیام، نه سوپرمن بالاخره
حور بهشت یک طرف است و تو یک طرف
دل، گیر کرده بین دوتا زن بالاخره
جانم به لب رسیده دم بوسه، ای اجل
بگذار چند ثانیه تا من بالاخره…