دوستش داشتم
نمى دانست
کسی مانند ما خاموش و خر نیست
به قصد جان خود «شیر بَبَر» نیست
اول به چشمان غریبم، آشنا خوردی
آخر ولی وقتی خطا خوردی، خطا خوردی
آرامشِ باغ گل به گیسو زدنت
آشوبِ بهار شانه بر مو زدنت
به روی اسکلتم تکه های خون چسبید
همین که زاده شدم طرحی از جنون چسبید
بر پرده های شب تو بزن تار قاصدک
سر کن حدیث لحظه ی دیدار قاصدک
آبرو بسیار میریزم برایت نازنین
تا نماند تشنه کس در کربلایت نازنین
کیست برخیزد از این دشتِ معطّل در برف؟
میدَوَد خونِ کسی آن سویِ جنگل در برف
تا یاد تو میافتم چین میخورد جبینام
اندوه مینشیند چون گرگ در کمینام
دل پروانه میپوشد لباس انتحاری را
که بر گل مینویسی لهجهی ناز مزاری را
چه فصل ها که به نای گلو ترانه شکست
چه بیصدا، چه غریب و چه غمگنانه شکست!
سوسن شکفی، خار بغل خرج تو باشد
جنگل شوی، آتش به مثل خرج تو باشد