سوسن شکفی، خار بغل خرج تو باشد
جنگل شوی، آتش به مثل خرج تو باشد
زیباییِ پرپر شده باشی چو شکوفه
یعنی همهاش نیمِ حمل خرج تو باشد
زالو شوی و لای لجنهای هوسها
تهماندهترین خون چتل خرج تو باشد
سقرات نیایی که ترا زهر چشانند
زنبور برایی که عسل خرج تو باشد
دیوان غزل باش کنی عاطفه مصرف
نِی شعر حماسی که جدل خرج تو باشد
در عشق زن ای تشنهترین دشتِ حسین تا
خونِ جگری حداقل خرج تو باشد
در آرزوی یافتن پاسخِ نامه
عمری شوی ایمیل، گوگل خرج تو باشد
چون زلزله هی لرزه بر اندام تو افتد
در لحظهی آرام، گُسَل خرج تو باشد
پی میبری آن روز به مجهولی خود که
در فلسفه پیچی و هگل خرج تو باشد
از حوصلهی شاعر خود میشوی آگاه
وقتیکه فقط آب و غزل خرج تو باشد