دو پُشته ابر پریشان به رفت و آمد شد
و بغض تلخ غریبی از آسمان رد شد
من کیستم خلوت بمانم دست هایت را؟
وقتی که خاک کوچه بوسیده است پایت را
پیروز و خجسته باد نوروز شما
فرخندهتر از همیشه هر روز شما
اینک بهار می رسد اما ناگاه
با قصۀ بلند مکرر کوتاه
جای تو با خیال، بغل، عادتم شده
رغبت برای جنس بدل عادتم شده
روزنامهها، خبر، باز بمب و انتحار
کوچههای کابل و بلخ و شهر قندهار
راوی بخوان روایت در خونتپیده را
قرآن، همان صلابت حلق بریده را
دنیا شبیه حس غریب است بعد تو
نقاشی زمانه عجیب است بعد تو
وداع با تو سلامی دوباره بود عزیز
دلم غریب ولی پر ستاره بود عزیز
امشب دلم به چنبرۀ تنگ بغضهاست
بغضی که سالهاست به این سینه آشناست
تمامم! تمام تو را دوست دارم
چه نامی که نام تو را دوست دارم
گرفته رایحه از جان تو گلستانها
شمیم عطر تو پیچیده بین زندانها