تا یک پیاله نوش کنیم از بهشت من
بگذار تا که دم بکشد سرنوشت من
شبنالههایم آسمان را میبرد با خود
گنجشکهای بیزبان را می برد با خود
مثل جوباری كه با دریاچه یكجا میشود
زندگی هم ری نزن یكدست و زیبا میشود
سفر در پیش دارم، صبحِ تابانم خدا حافظ
دمِ کوچ است، بار آماده، یارانم خدا حافظ
مغز مغزم پر است از آتش روز و شب داغ داغ می گردم
در اجاق غم تو می سوزم گرد آن چلچراغ می گردم
این داغ، داغ تازه نسل هزاره نیست
این اولین جنازه نسل هزاره نیست
نمی گنجد میان خانه عطرمست شب بو ها
رود از سرسرِ دیوار بیرون پشت گل رو ها
باران مهر و رحمت بارید در دیارم
كوچید یك غروب خاموش از كنارم
با زخمهای تازه که در کنجِ سینه داشت
در دستهای خالی خود مرهمی نداشت
تلخ لب، سیاه مو، سیاه گونه، سیاه پیراهن
زیبایم چنین است...!
دلم وقتی ز برگشتت خبر شد
جوان شد، تازه شد، رنگِ دگر شد
تو كه رفتی
زنی از طبقه ی چهارم به پایین افتاد...