خورده پیوند با تو این دل و جان، رگ و هم ریشهها و نام و نشان
نسب ما به چشمهها برسد، به گل سرخ و لاله و ریحان
بعد از تو کار من شده دعوا تمام روز
با کس نه، با خودم، خودِ تنها تمام روز
از دیهه هایِ دور... از کلبههایِ تنگ
از کوچههایِ روی به بازارهایِ فقر...
شتاب کن که صدای عبور شعلهور است
طنین کوه به کوه غرور شعلهور است
کیست آن آدم که اینجا غرق نیست
غرق سوداهای غرب و شرق نیست
پنسلم آتش گرفت، با ذغال آن نوشتم
بر زمین با شاخه های سوخته باران نوشتم
در تمام سوی کشتزار ذهنم
مترسکی کاشتهاند سیاه...
نه، نمیگردند گنج شایگان پیدا کنند
یا در این آوارها یک لقمه نان پیدا کنند
نه سليمانم كه بادها به فرمانم
با تختت از فراز كوه ها و دشت ها به من بياورندت
در شهری که دستانِ مرد هم
از تنگمایگیش پوسیده میشود
کوه، پابند گرانجانی است
آسمان در نابسامانی است
گورکنی در تونل مارپیچ میراثیش
وامانده های نیاکان خویش را...