تلخ لب
سیاه مو
سیاه گونه
سیاه پیراهن
زیبایم چنین است.
با دستان جو گندمیاش
دكمههایم را می کند
سینهام را میشكافد
و از میان لختههای خون
بیرون می کشد
پرنده ایی نحیف را.
تا گلو در غم غرق میشوم
و او میخندد
زیبایم چنین است.
تلخ لب
سیاه مو
سیاه گونه
سیاه پیراهن
زیبایم چنین است.
با دستان جو گندمیاش
دكمههایم را می کند
سینهام را میشكافد
و از میان لختههای خون
بیرون می کشد
پرنده ایی نحیف را.
تا گلو در غم غرق میشوم
و او میخندد
زیبایم چنین است.