خشکیده گلِ خنده به روی لبِ یلدا
امسال شده بسته درِ مکتبِ یلدا
می روی اینگونه تا، شهر آنی بشکند
قاصدک در وا کند، استکانی بشکند
کسی که سکوتش هزاران دهن داشت
سکوتش دهن نه، سکوتش سخن داشت
وقتی غروب میکنی و شب سَرَککشان
پا مینهد دوباره سر کوچهٔ جهان
حالا که اختیار نگاهم به دست توست
هر جا که پر کشید، گناهم به دست توست
تصویر ماه در بغل قاب گریه کرد
گلهای ارغوان همه خوناب گریه کرد
درخت پیرِ بیبارم که باغ از من گریزان است
کبوتر را چه میپرسی؟ کلاغ از من گریزان است
کُشتم نمیدانم خودم را یا ترا در خود
سرکوب کردم حس بودن با ترا در خود
نه تخت میطلبم نی به حسرت تاجم
پرندهام به هوای بهار محتاجم
كابل كبوترهای بیجان را بغل میكرد
زخمیترين شهری كه انسان را بغل میكرد
مینویسم همه ی آنچه به من دادی را
شعر پر میکند این خانه ی اجدادی را
دستهایت روسری را از وسط تا میکند
این مثلث در مربع سخت غوغا میکند