حیاط کوچکتر شد، اتاق مرقد شد
تو کیستی که پس از رفتنت چنین بد شد
هوای تازه و ساز سهتار در باران
و رقص وحشی موهای یار در باران
قریب مانده دو ساق از دو تن گره بخورد
شبی که موی تو با یاسمن گره بخورد
من همین گونه که گشته سپری خوشبختم
من به این زندگی دربه دری خوشبختم
از دست تو رسیده سیگارهای بهمن
ای شاعر مزاری! ای باغهای خرمن
از عید مگویید که ما عید نداریم
زین خانه بر آیید! برآیید! نداریم
از هواپیما پیاده شدی آرام وسط بهشت زهرا
از "من" خبری نبود...
اتاق کوچک من قصۀ دیدار می خواند
و ساعت از نگاهِ عاشق بیدار می خواند
ما بلبل و فصلها زمستان اینجا
ما نغمه و روزگار ویران اینجا
شبیه مرگ ترا دوست دارمت ای عشق
شبیه هستی من، بودنت پر از عدم است!
شبیه شعرِ تَری در دهان من هستی
و یا بزرگترین استخوان من هستی
شهدی نخورده ایم ازین شور دست ها
شوری نمی خورند به دستور دست ها