زندگی! آنقدر بگرفتی تو از من تکیهگاه
شانهای چون نیست باید بُرد بر دیوار دست
وطن یا ناوطن در من بجا ماندهاست دردش را
خزان کی میتواند گم کند تصویر زردش را
این آسمان از دستها خستهست باور کن
سوراخ مرموز دعا بستهست باور کن
هر دم اسير لذت رنگ و لعابها
در صبحدم سياه ترند آفتابها
تحمل میکنم زجر گناهی نامشخص را
به گردن میکشم بخت سیاهی نامشخص را
نانِ سبوس و شیرهی خرما و روی یار
شیر و عسل، و روسری سبزِ پینهدار
برآشفتهست گیسوها به خون آغشته ابروها
سماع خون به راه افتاده با تکبیر زالوها
و قرنها است که قلاب پرسش:(؟)
گلوگیر ماهیان سر گردان این برکه است
کشیدهاست دلم بسکه انتظار به شانه
شدهست دیدهی من شیشهای غبار به شانه
از دیدن تو، حال انسانها بههم خورده
از رفتنت، امن خیابانها بههم خورده
اگر به چنگ بیارم صلاح رایت را
جدا کنم به یکی کارد گونههایت را
دیشب فرشتهای به زمینآمد
وقت نزول آیهی دیگر بود