سلام حضرت اندوه! بانوی تردید
بغل بگیر مرا جای پنجهی خورشید
هميشه لحظهی تحويل سال میگريم
بدون هيچ جواب و سوال میگريم
نوروز بر من؛ بر تمامِ مردهها تبریک!
اندوه نو گل می کند، افسردهها تبریک!
خسته، آهسته بیسلام و علیک؛
آمد امسال بیصدا نوروز
دو پا و دست و گردن می شوی مرد
چقدر اندازه من می شوی مرد
نه گفتن
از تو ای دوزخِ تنگ!
که می داند درختِ تشنهٔ تنها چه می خوانَد؟
به زیرِ آفتاب از آب، از دریا چه می خوانَد؟
برپاست رقص و شیون افلاک در من
کوهم که پیچیدهاست این پژواک در من
دو چشمت چلچراغِ شامِ عاشق
نگاهت بسترِ آرامِ عاشق
با خشم آذرخش؛ چو جنگل در اوفتد
موج شرر به خرمن خشک و تر اوفتد
ما به سوی روشنی رفتیم در باران خون
زیر بال ماست اکنون آسمان نیلگون
چو گویم از غم و از حال و چند و چون بلا
کشیده اند صف از هر طرف قشون بلا