نانِ سبوس و شیرهی خرما و روی یار
شیر و عسل، و روسری سبزِ پینهدار
میخک، و دارچین و هِل آن چای تازهدَم
«قندان نقرهکاری و دیوان شهریار»۱
دهلیز چیغ۲و پنجرهی رو به آفتاب
تاک رَز و گلاب و صمیمیت و چنار
آبی که از طبیعت مِهر است ـ رودِ مست ـ
گنجشکهای عاشق و گلدانِ زرنگار
جایی که شعر زنده به بادی رها شود
جایی که ماه در بغلِ کودکی خمار
جایی که پاسبانِ نبودن کبوتر است
جایی که نور، گوشبهزنگ است و هوشیار
باشی و صبح سفره غذاهای رنگرنگ
اما تو نان و دوغ کنی نوش جان، و یار…
لبخند در تعارف شیر و عسل زند
گلقند، در صبوحیِ قیماق دُردوار
اما تو با شرابهی گلقندِ پارسی
داری مجاب و دست بری در کمند تار
تاری که مُشک خیزد از او؛ مُشک آبدار
تاری که تار هست و پریشان روزگار
آری! و بعد زُل بزنی در دو چشم وی
شاعر شوی، خطاب کنی: ای بزرگوار!
نان سبوس گونهی ترکیدهی تو راست
شیر و عسل؛ دو چشمهی گمنامِ آبشار
قیماق هم دو نیمهی ماهیست آن چنان
خرما به لب نهاده غزلغنچهی انار
ما را چه کار با رَز ناب و از این قبیل
با بودنت مرا به چنین چیزها چهکار
با بودنت تمامیِ این چارفصل من
اُردیبهشت هست، همان اول بهار
آری! بهشت هست، خراسانِ شعر من
یعنی خُجند، توس، بخارا و قندهار
۱. مصرعی از محمدکاظم کاظمی.
۲. نوعی سایهبان که از نیهای بلند میبافند و در گرما اطراف نشیمنگاه، به ویژه ایوانهای رو به آفتاب را با آن میپوشانند تا از تابش مستقیم آفتاب جلوگیری کند.