می روی اینگونه تا، شهر آنی بشکند
قاصدک در وا کند، استکانی بشکند
پشت بابا تا خورد، چشم مادر تر شود
خانه بیخوابی کند، آشیانی بشکند
یک برادر خشمگین، سر به دیوار حیاط
یک برادر ساکت از ناتوانی بشکند
خوابهای خواهرت، مثل آغوشت که نیست
در سیاهی و سکوت، ناگهانی بشکند
میروی اینگونه تا، باز هم روی زمین
زیر بار بیکسی، آسمانی بشکند
تا به کی مرغان عشق از غم هم دِق کنند
تا دل پوسیدهٔ مردمانی بشکند؟!