مینویسم همه ی آنچه به من دادی را
شعر پر میکند این خانه ی اجدادی را
شب فرا میرسد از راه و خدا میپوشد
زیر موهای تو سرتاسر آبادی را
بوی در باد رهای تو می آموزاند
به من و زندگی ام شیوه ی بر بادی را
رفته ای، خاطره ات هست که تکرار کند
عصرها جمله ی ” از چشم من افتادی ” را
گفتی آزادی و من مانده ام اکنون چه کنم
بی تو در کنج قفس این همه آزادی را