هر کی را خواهی عزیز گردانی
و هر کی خواهی ذلیل گردانی
آشتی سیب بهشت است برای چیدن
من و تو زنده به این یک دو نفس خندیدن
پس از یک ماه، دور سرفرازی
فرود آورد پا، ماه حجازی
میوه ی فلسفه ها را خوردم
لذت یافتنت کم شد...
کارگاه بتگری از چشم تو آغاز شد
همزمان پیغمبری از چشم تو آغاز شد
سمند خوش قدم من، سپید پیشانه!
ببر مسافر خود را به مقصد خانه
تنور حادثه امشب شرارهخیز شدهست
و زنگخوردهترین تیغ فتنه تیز شدهست
ز چشمه سار افق، خون تازه می جوشد
سپاه شب پی قتلِ ستاره می کوشد
وقتی نبود عاشقی دنیا چگونه بود؟
دنیا تهی ز عشق خدایا چه مینُمود؟
وظیفهییست بهدوش من انتقال شما
که هست فکر منی خسته چرخبال شما
من دیده ام روایت صد درد و داغ را
تصویری از قیامت خونین باغ را