موهایم را کوتاه کرده ام
میدانی؟ زیباترم کرده است...
با صدا و عطر و لبخند تو عادت کرده ام
با تو بی مانند، مانند تو عادت کرده ام
بیا! نسیم نوازشگر دلاویزم
که با سیاهی شب تا سحر گلاویزم
همزاد من خوابیده با همبسترش تا صبح
دست لطیفی میکشد بر پیکرش تا صبح
یک آواره شد در جهان بیشتر
و دستی به سوی دهان بیشتر
زبانِ شکر، سستی کرد محصول فراهم را
و آخر آسمان وا پس گرفت از ما همین کم را
از دل جنگل انبوه، مرا می خوانَد
کسی از آن طرف کوه، مرا می خواند
نمی ز دیده نمیجوشد اگرچه باز دلم تنگ است
گناه دیدۀ مسکین نیست، کُمیت عاطفهها لنگ است
از نسل عقابهای سیمرغپریم
آراسته با هزار و چندین هنریم
از این غریبی از این عسرت نشسته به دود
به آفتاب خراسانی خجسته درود
تو زنگ بودی در سینهها بزرگ شدی
و از صداقت آیینهها بزرگ شدی