برای شهید مزاری و رنج دیر سال قبیله ام
سمند خوشقدم من، سپید پیشانه!
ببر مسافر خود را به مقصد خانه
به چارنعل بتاز، آب و خاک را طی کن
بتاز و رنج سوار هلاک را طی کن
مرا حمایل یال بلند خود گردان
هلاک فتنهٔ چرخم، تو بند خود گردان
چه دشتها که دویدم به تاب و تب با تو
چه درهها که دریدم ز سنگ و شب با تو
تفنگ بود و تو بودی و شب گروه گروه
نه من ز خواب ملول و نه تو ز راه ستوه
سمند خوشقدم من! مجال بس تنگ است
تمام راه از این پس که میروی سنگ است
نه برق نیش پلنگی، نه چشم روشن ماه
تمام راه، زمین گور و آسمان کوتاه
به هر کرانه کمینی ز دیو دامگذار
به احتیاط به هر خاک تازه گامگذار
تهمتنی که برآمد ز هفتخوان بیرون
ولی ز چاه برادر نبرد جان بیرون
شغادها همگی سر به چاه حیله شدند
نشد که تن بکشند از حضیضشان بیرون
شکست جوهر فردی که شأن مردی داشت
بلی ز دایرهٔ تنگ نام و نان بیرون
هلا! شما که به نیرنگ و رنگ مشهورید
نمیروید ز نیرنگ آسمان بیرون؟
نمرده است «مزاری»، که مرگ بس خرد است
به پیش همت مردی از آسمان بیرون
ز آسمان نه همین اخم و تخم سهم من است
از این زمین نه فقط سنگ و زخم سهم من است
اگر به زخم نشینم، پلنگ کینهورم
اگر به اسپ برآیم، نهنگ کینهورم
اگر ز اسپ فتادم، به اصل برخیزم
ز پشت کوچ پدر نسل نسل برخیزم
صدای شیههٔ اسبی ز دور میآید
از انتهای شب سوت و کور میآید
صدا میآمد و از شب سه پاس کم میشد
چو میرسید پس قریه، صبحدم میشد
نیاز، گریه، شکیب و غبار پیدا شد
غبار جاده نشست و سوار پیدا شد
عنان کشیده شب از لاخ کوه آمده بود
چو رود و باد ز ماندن ستوه آمده بود
چو رود و باد سر بیقرار و سرکش داشت
درون سینه دلی چون تنور آتش داشت
به گام غیرت خود یال کوه ساییده
یلی که شانه به کوپال کوه ساییده
سوار از جگر رود تشنه آمده بود
ز هفتخوان دد و دیو و دشنه آمده بود
شبانه توسن آتش رکاب هی کرده
هزار گردنه را با شتاب طی کرده
هزار خشم فروخورده زیر لب با او
هزار زخم سیه یادگار شب با او
به دختران لب چاه آب هدیه نمود
به مرد مانده ز میدان رکاب هدیه نمود
به نوعروس دم حجله نان و خورجین داد
به دست خالی مردان ده تبرزین داد
به کوهسار تو بذر پلنگ را پاشید
به دشت تشنهٔ شب آب و رنگ را پاشید
سمند خوشقدم من، سپید پیشانه!
به زخمهای دلم گوش میدهی یا نه؟
من از گلوی عطش با تو گفتوگو دارم
بتاز، رخش غرورم! که آبرو دارم
چو ابر گریه کنم یا چو رعد بخروشم
منی که بیرق خورشید مانده بر دوشم
منی که وارث زخم سیاه زنجیرم
منی که وارث هفتاد نسل شمشیرم
منی که تیغ نخوردم مگر ز پشت فریب
منی که زهر نخوردم مگر ز خویش و قریب
مبادمان که نشینیم و گریه ساز کنیم
به پیش خصم سر عجز و لابه باز کنیم
مبادمان که شرف را به ننگ نان بدهیم
به قاتلان پدر بیش از این امان بدهیم
سمند خوشقدم من، سپید پیشانه!
ببر مسافر خود را به مقصد خانه
ببین به چهر افق آسمان چه دلگیر است
ببین به گردهٔ راه این نشان زنجیر است
سفرگزیده از این ورطه مرد تنهایی
گذشته است از این جاده خونچکان پایی
سفر گزید که عمر عقابها کم بود
شهاب ثاقب ما را مجال یک دم بود
پرید و چشمهٔ آیینه را زلال گذاشت
و برکه را به کلاغان دیرسال گذاشت
سوار از شب کولاک و برف آمده بود
پس از سه قرن خموشی به حرف آمده بود
چه گفت مرد که چون شعله در زغال افتاد
کلاغ پیر ز وحشت به قیل و قال افتاد؟
چه گفت مرد که مرداب و شب شکیب نکرد
غریو و پچپچه در کوهسار لال افتاد؟
دریغ، میوهٔ امید خلق در شب سرد
به سنگبازی طفلان ز شاخه کال افتاد
سرش ز گردش این چرخ پیر بالا بود
ز توش و تاب شب سر به زیر بالا بود
مجال سیر نهنگی که میل دریا داشت
ز حجم کوچک این آبگیر بالا بود
کلام کوهشکافش که سر اعظم داشت
ز هضم هاضمههای حقیر بالا بود
تو کوهوار سر ریشه سخت میماندی
به رغم باور طوفان درخت میماندی
تو را به جرم بلندی ز باغ ببریدند
ز سرفرازیات ای سرو سبز ترسیدند
تو کوه مرتبه، پیش از تو دشتها همه کر
تو نور و صاعقه، پیش از تو ابرها همه کور
بهل که لعبتکان چند روزه خوش بچرند
که ننگ عافیت از اوج شاهباز تو دور
سمند خوشقدم من، سپید پیشانه!
ببر مسافر خود را به مقصد خانه
مروتی که نمانم به قعر چاه ای یار
کرامتی که نیفتم به نیمهراه ای یار
بکوب جادهٔ این غربت کهنپا را
سوار را به سواد خوش وطن برسان
شکسته هندوی آشفتهجان سوخته را
به بینیازی آن کوه و آن شمن برسان
بتاز هدهد راهآشنای قاف شکار
مرا به حضرت سیمرغ ایل من برسان