از فصل سرد و کوچ اجباری نمیترسیم
از مرگ سخت و مردم آزاری نمیترسیم
از باهمیِ قطره دریا میشود پیدا
برخیز، از امروز، فردا میشود پیدا
جاریست در هوای خراسان بهار تو
در ذهن کوچهها و خیابان بهار تو
مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
یگانه نام درین روزگار نام شب است
کاش باشد آرزو سبزه نشین خوشبختی
برگهای زندگی پر از نگین خوشبختی
ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻭ ﺑﺮ ﺟﺎﯾﺖ ﺑﺎﯾﺴﺖ
ﻋﺰﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﺰﻡ ﮐﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺎﯾﺴﺖ
نمیگریم که میترسم جهان را سیل بردارد
قرار است این بنا را صور اسرافیل بر دارد
«بیا ای دل که راهِ خویش گیریم
رهِ شهری دگر در پیش گیریم»
کلاغی از کلاغی انتقامی سخت می گیرد
و زخم تازه را موسیچه ی بدبخت می گیرد
افتاده تا که در دل آیینهها، غزل
تکرار هر نفس شده در سینهها، غزل
در گشودم... باز شد خاموشی خاموش من
پر شد از یک لذت آوازخوان آغوش من
در شروعی خموش و مه آلود، میرسم تا به انتهای خودم
مثل این کفشهای آواره میروم باز پا به پای خودم