سالها شد
آفتاب گرم اُكتبر درخشان است...
خدایا! آسمانت گرد دارد
زمینت تا کجا نامرد دارد
غزل غزل پر دردم غزل غزل سردم
چگونه با سبدی بی ستاره برگردم
دوش دستم به قلم می بردم
تا که در عشق بشر سخنانی که به زندان دلم دربندند...
در بازوی من رسم کن رنگین کمانت را
از چشمهای من تماشا کن جهانت را
هر صبح که از خواب برمی خیزم
بر شیشه یخ گرفته...
میکشاند مرا به سمت خودش باز از لابهلای شببوها
با دو دستان پُرطراوت خویش میرهاند مرا در آنسوها
«جان پدر کجاستی؟»، «اینجا کنارِ جو»
لت میخورم به دست دو مأمورِ تندخو
شب بی تو از ستاره صدایی نمی رسد
آوای ماهتاب به جایی نمی رسد
صد زبان تفسیر، دستِ ماست، قرآن دست توست
تا چه باشد حق و باطل، کفر و ایمان دست توست
ای ابر خشک! آبی از اين چشم تر ببر
در گوش تاک تشنه ز باران خبر ببر
شاخه بیسیب و جهان دامن پُر از سنگ است
بر سر هیچ میان دو برادر جنگ است